

![]() |
برگزیده هایی برای جوانان
*-افغانستان شناسی
*-درس ادبی شعر، وزن، قافيه
*-قواعد قافيه (ب)
*-'ستاره' ای دیگر: آوازخوانی یک دختر جوان در هرات
شاعران و نویسنده گان
گرامر ( دستور زبان)
|
جمله |
مفعول |
فعل |
|
فعل |
صفت |
اسم |
|
فاعل |
قيد |
ضمير |
اسم:
در جمله «طارق به سرعت آمد» طارق، نهاد است، زيرا درباره او خبري مي دهيم، اين كلمه فاعل هم هست زيراانجام دهنده عمل آمدن است، كلمه طارق اگر در جمله ديگري قرار بگيرد ممكن است نهاد يا فاعل نباشد . مثلا در جمله «كتاب طارق را آوردم». امااگر كلمه «طارق» را به تنهايي در نظر بگيريم، متوجه مي شويم كه اين كلمه نام كسي است از اين جهت كلمه« طارق » اسم است.
درجمله «گاو شير مي دهد» كلمه «گاو»علاوه بر اينكه نهاد جمله و فاعل آن است، چون بر حيواني نيز دلالت ميكند، پس «اسم» هم هست. پس اسم كلمه اي است كه براي نام بردن كسي يا چيزي بكار ميرود.
چيزي كه به وسيله«اسم» نام برده مي شود:
گاهي شخصي است. مانند مرد، زن، حسن، ويس
گاهي حيواني است. مانند خرگوش، گاو، اسب، پلنگ
گاهي مكاني است. مانند كوه، دشت، رود، کابل، استکهلم
گاهي گياهي است. مانند درخت، چمن، بيد، سرو
گاهي نام ستارگان است. مانند ماه، آفتاب، زهره، عطارد
گاهي نام اشياء است. مانند چوکی، كاغذ، ميز، پنسل، تخته
گاهي نام حالتي است كه در كسي يا چيزي وجود دارد مانند
سفيدي، سردی ، گرمی، رنج، شادي
خصوصيات اسم
عام . خاص
گاهي اسم تنها بر يك فرد معين دلالت مي كند، وقتي كه مي گوييم«نارون آمد» مقصود ما يك شخص معين است و يا در جمله«مزار شريف از شهرهاي مذهبي افغانستان است» كلمه «مزار شريف»و«افغانستان» به يك شهر و كشور معين دلالت مي كند، اما وقتي مي گوييم«پشک دشمن موش است» مقصود تنهاپشک خانه خودما نيست بلكه به هر پشکی دلالت مي كند.
اگر با اسم تنها يك فرد معين را بتوانيم نام ببريم به آن اسم خاص مي گوييم اما اگر بتوانيم اسم را نوعي به كار ببريم كه شامل افراد متعدد باشد آن را اسم عام مي ناميم، پس اسم خاص كلمه اي است كه براي نام بردن يك کس معين يا يك چيز معين بكار ميرود و اسم عام به كلمه اي مي گوييم كه با آن كسان يا چيزهاي همنوع را مي توان نام برد. ممكن است يك«اسم خاص»براي نامگذاري چندين كس يا چيز بكار برد.«مرسل»اسم خاص است،اماهزاران نفر ممكن است مرسل نام داشته باشند، بايد بدانيم كه هر بار اسم خاصي مانند مرسل را در گفتار و يا نوشتار به كار مي بريم منظور ما فرد معيني است نه اينكه همه زنان و يا دخترانی كه نام آنها مرسل است.
ذات . معني
گاهي چيزي كه نام برده مي شود خود به خود وجود دارد، مانند ديوار، كتاب. اما گاهي وجود آن چيز مستقل نيست
بلكه وابسته به چيز ديگري است يا در چيز ديگري وجود دارد
مانند: سرخي، سرخي به تنهايي وجود ندارد و در چيزهاي ديگر مي شود او را ديد مثل گل ، پارچه ( تکه)،...
به چيزي كه به خودي خود وجود داشته باشد اسم ذات و به اسمي كه بر مفهومي دلالت مي كند كه وجودش در چيز ديگري است و نام حالتي يا صفتي است اسم معني مي گوييم.
مفرد . جمع
گاهي اسم براي نام بردن يك شخص يا يك چيز است در اين حال مفرد است. در جمله هاي صدف آمد، چراغ روشن شد،
درخت سايه دارد، اسم هاي صدف، چراغ و درخت مفرد هستند.
اما گاهي به وسيله اسم، چند شخص يا چند چيز را نام مي بريم در جمله هاي دختران آمدند، چراغها روشن شدند، درختان سايه دارند، اسم هاي دختران، چراغها و درختان، جمع هستند چون بيشتر از يك شخص يا يک چيز دلالت مي كنند.اسم جمع علامتي دارد كه در پايان آن مي آيد، علامت جمع اسم در فارسي «ان» و «ها» مي باشد.
ضمير :
گاهي به جاي آنكه كسي يا چيزي را نام ببريم، يعني اسم اورا بگوييم، كلمه ديگري مي آوريم كه جاي اسم را مي گيرد ، مثلا به جاي آنكه بگوييم .
« سميرا را ديدم و به و به سميرا گفتم » مي گوييم « سميرا را ديدم و به او گفتم »
اينجا اين كلمه « او» جاي اسم سميرا را گرفته است، اين گونه كلمات را كه جانشين اسم مي شوند « ضمير» و چون جانشين اسم شخص هستند ضمير شخصي ناميده مي شوند .
ضماير شخصي براي اول شخص« من» و « ما» هستند .
ضماير شخصي براي دوم شخص « تو» و « شما» هستند .
ضماير شخصي براي سوم شخص « او» و « ايشان» هستند .
گاهي به جاي « او» ضمير سوم شخص مفرد « وي» مي آيد.
ضمير اشاره:
به كلماتي كه با آنها چيزي يا كسي را نشان مي دهيم « ضمير اشاره » مي گوييم، مثلا اگر از كسي بخواهيم كه كتابي رابردارد كتاب نزديك باشد به جاي جمله « كتاب را بردار » مي گوييم « اين رابردار »
كلمه اين ضمير اشاره است وبه جاي اسم « كتاب» نشسته است . اما اگر كتاب دور باشد مي گوييم « آن را بردار ». ضمير اشاره نيز مانند اسم مي تواند جمع بسته شود : آنان، اينان، آنها، اينها، .
مفعول :
فاعل كسي است كه فعل را انجام مي دهد و گاهي واقع شدن فعل به فاعل تمام مي شود .يعني اثرآن به ديگري نمي رسد، در جمله « ويس نشست» ويس فاعل است، زيرا فعل نشستن را انجام داده است و پاي شخص ديگري در ميان نيست، اما اگر بگوييم « رستم كشت» جمله كامل نيست زيرا فعل كشتن به فاعل كه رستم است تمام نمي شود و پاي كسي ديگر در ميان است و شنونده جمله به سرعت خواهد پرسيد « چه كسي را كشت» گاهي فعل از فاعل فراتر مي رود و برروي كسي يا چيز ديگري اثر مي گذارد كه آنرا مفعول مي ناميم مثلا در جمله « رستم پهلوان سهراب را كشت » كلمه سهراب مفعول است .
صفت:
گاهي اسمي كه د رجمله فاعل يا مفعول واقع مي شود تنها نيست بلكه براي آنكه شنونده آنرا بهتر بشناسد درباره آن توضيح مي دهيم يعني يكي از حالتها يا صفتهاي او را نيز بيان مي كنيم، مثلا اگركسي بگويد: « من برادر خود را دوست دارم » معني كلمه برادر درصورتي واضح است كه گوينده يك برادر داشته باشد، براي اينكه شنونده متوجه شود كه منظور كدام برادر گوينده است مثلا خواهد گفت « من برادر بزرگترم را دوست دارم » كلمه بزرگ در اين جا به مفهوم اسم « برادر» افزوده شده است، اين كلمه كه حالت يا چگونگي اسم را بيان مي كند « صفت» خوانده مي شود يعني وصف شده .
قيد :
به اين چند جمله توجه كنيد :
ليدا زود آمد
ليدا شتابان آمد
ليدا سرافكنده آمد
ليدا نواميدانه آمد
ليدا آهسته آمد
فعلي كه در همه اين جمله ها بكار رفته « آمدن» است اما چگونگي انجام گرفتن اين فعل در جمله هاي مذكور با هم متفاوت است اين تفاوتها با كلمه يا عبارتي بيان مي شود كه آن را قيد مي خوانيم پس جمله هاي مذكور كلمه هاي زود، شتابان، خندان، سرافكنده، نواميدانه وآهسته قيد هستند . همچنانكه صفت براي بيان حالت يا چگونگي اسم مي آيد و وابسته اسم است، قيد چگونگي روي دادن فعل را بيان مي كندو به فعل وابسته است.
جمله:
انسان هميشه مقصود خود را به صورت جمله بيان مي كند.
جمله، يك يا مجموع چند كلمه است كه باهم پيام كاملي را از گوينده به شنونده برساند. هرجا كه جمله تمام شود، نقطه اي مي گذاريم.
مثال: دکتور عبدالاحمد جاويد از بزرگترين ادبای افغانستان است.
هيچكس به دليل رنگ و نژاد بر ديگري برتري ندارد.
انواع جمله:
جمله اي كه خبري را بيان ميكند جمله خبري ناميده ميشود.
مثال: فردا سالگرد استقلال مردم افغانستان است.
جمله اي كه درآن پرسشي ( سوالی) باشد جمله پرسشي يا سوالی ناميده ميشود.
مثال: فردا کدام روز است؟
جمله اي كه درآن فرماني (امری) داده شده است جمله امري خوانده ميشود.
مثال:همه در جاي خود ايستاده شوند.
جمله اي كه عاطفه اي را بهمراه داشته باشد جمله عاطفي يا تعجبي ناميده مي شود.
مثال:چه باغ زيبايی!
ساختمان جمله
جمله، نهاد، گزاره:
هرجمله به دو قسمت تقسيم مي شود:
قسمت اول، كه درباره آن خبري مي دهيم كه به آن نهادمي گوييم.
قسمت دوم ، خبري است كه درباره قسمت اول مي گوييم و آن را گزاره مي ناميم.
مثال:احمد شاه بابا هند را فتح کرد .
احمد شاه بابا= نهاد هند را فتح كرد = گزاره
فعل:
در هر گزاره يك جزء اصلي وجود دارد كه بدون وجود آن جمله ناقص و ناتمام است كه به آن فعل مي گوييم، مثل كلمه گذشت در اين جمله.
مثال: فصل تابستان گذشت.
فصل آن كلمه اي است كه دلالت مي كند بر كردن كاري يا روي دادن امري يا داشتن حالتي در زمان گذشته يا اكنون يا آينده.
گفتيم در گزاره كلمه اصلي«فعل» است.هر جمله اي بايد«فعل»داشته باشد عبارتي كه در آن «فعل»نباشد جمله نيست.
فعل كلمه اي است كه كاري يا حالتي را مي رساند و معني آن با زمان رابطه دارد.
زمان داراي سه مرحله است:
گذشته، اكنون، آينده
اكنون يا حال وقتي است كه در حال گفتن جمله هستيم.
گذشته يا ماضي مرحله اي است كه پيش از گفتن جمله بوده است.
آينده يا مستقبل زمان بعد از گفتن جمله است.
فعل علاوه بر زمان بر يكي از سه شخص «گوينده»،«شنونده»،«ديگركس» نيز دلالت دارد.
مثال: در فعل«ميروي» سه مفهوم وجود دارد:
يكي مفهوم انجام دادن كار كه «رفتن» است، ديگر مفهوم زمان كه در اينجا «حال» است. سوم مفهوم كسي كه كار رفتن را انجام مي دهد كه در اينجا شنونده يا دوم شخص است.
هر فعل سه مفهوم، كار يا حالت و زمان شخص را در بر دارد.
فعلي كه به يك تن نسبت داده شود، مفرد خوانده مي شود.
مثال: آن جوان با عجله آمد
فعلي كه به بيش از يك تن نسبت داده شود، جمع ناميده مي شود.
شاگردان با عجله رفتند
با توجه به مسايل مطرح شده مي توانيم صورتهاي فعل
«آمدن» را درزمان گذشته بنويسيم.
آمدم ـ آمدي ـ آمد
آمديم ـ آمديد ـ آمدند
كه در هر كدام از اين شش صورت مي توانيم علاوه بر زمان ـ شخص و يا مفرد و جمع بودن آن را نيز دريافت كنيم.
پس تعريف هركدام از شش صورت فوق مي تواند به اين صورت بيان شود كه:
آمدم= اول شخص مفرد
آمدي= دوم شخص مفرد
آمد= سوم شخص مفرد
آمديم= اول شخص جمع
آمديد= دوم شخص جمع
آمدند= سوم شخص جمع
درهر فعل جزئي ازآن معني اصلي را در بر دارد و در همه صورتها تغيير نمي كند كه به آن ماده فعل مي گويند، مثلا در همان فعل آمدن جزء «آمد» در هر شش صورت حضور دارد.
مادء فعل جزئي از فعل است كه در هر شش صورت حضور دارد.
جزئ ديگر فعل كه در هر صورت با صورت قبل تفاوت دارد شناسه ناميده مي شود. مثلا در همان فعل آمدن جزء دوم هر صورت شكلي ديگر دارد يعني اين صورتها:
م ـ ي ـ يم ـ يد ـ ند
كه به آنها شناسه يا نشانه مي گوييم، به عبارتي آنها فعل را براي ما شناسايی مي كنند كه مربوط به چه شخصي است و مفرد است يا جمع.
ماده فعل:
ماده ماضي ، ماده مضارع
قبلا مطرح كرديم كه ماده فعل، جزئي از فعل است كه در همه صورتها ثابت مي ماند و حالا اضافه مي كنيم كه در زبان فارسي هر فعل دو ماده مختلف دارد كه هر كدام برخي از صورتهاي فعل را مي سازند.
براي مثال فعل«نوشتن»را در نظر مي گيريم، برخي از صورتهاي اين فعل كه در گفتار و نوشتار بكار مي بريم اينها
هستند:
نوشتم، مي نوشتم، نوشته ام، نوشته باشم، نوشته بودم، مي نويسم، بنويس، بنويسيم.
چنانكه ملاحظه مي شود اين شکلها از فعل«نوشتن» به دو دسته تقسيم شده اند، در دسته اول جزئي كه ثابت است و تغيير نمي كند«نوشت» است و در دسته دوم«نويس»،از نظر زمان فعل هايي كه جزء ثابت آنها«نوشت» مي باشد، برزمان گذشته دلالت مي كنند و فعل هايي كه جزء ثابت آنها «نويس» مي باشد، زمانهاي حال و آينده را مي سازند، بهمين دليل ماده شکلهای اول را«ماده ماضي» و ماده شکلهای دوم را «ماده مضارع» مي ناميم پس در زبان دری هر فعلي دو ماده دارد: يكي ماده ماضي و ديگري ماده مضارع همه شکلهای كه معني حال و آينده از انها بر مي آيد از ماده مضارع ساخته مي شوند.
نهاد . فاعل:
گفتيم نهاد قسمتي از جمله است كه درباره آن خبر ميدهيم و گزاره خبري است كه درباره نهاد مي دهيم.
حال مي گوييم:
خبري كه درباره نهاد مي دهيم بيان يكي از اين چهار حالت است.
1. انجام دادن يا انجام دادن عملي، مانند: خوردن، شكستن، پختن
2. پذيرفتن عملي، مانند خورده شدن، شكسته شدن، پخته شدن
3. داشتن صفتي، مانند دانا بودن، سفيد بودن، گرم بودن
4.پذيرفتن صفتي، مانند دانا شدن، گرم شدن، شفاخانه
درحالت اول كلمه اي كه نهاد قرار بگيرد كننده كار هم هست
مثلا اگر«اكبر» نهاد قرار بگيرد انجام دهنده عمل خوردن هم هست.«اكبر چاي را خورد»
درحالت دوم كلمه اي كه نهاد قرار بگيرد پذيرنده كار است.مثلا«آش پخته شد»
در حالت سوم كلمه اي كه نهاد قرار بگيرد پذيرنده صفت است مثلا «وامق مريض شد»
به اين جمله توجه كنيد:
سعدي گلستان را نوشت
در اين جمله، نهاد، يعني قسمتي از جمله درباره آن خبري داده ايم كلمه «سعدي» است. فعلي كه در گزاره آمده، كاري است كه از سعدي سرزده است. يعني عمل«نوشتن گلستان» را سعدي انجام داده است. پس او كننده كار است، در گرامر يا دستور زبان به كننده كار، فاعل مي گوييم، پس:
«فاعل كلمه اي است كه انجام دادن كاري را به آن نسبت دهيم»
درس اول
شعر، وزن، قافيه
شعر : اکثر صاحب نظران، شعر را سخني موزون و قافيه دار گفته اند. اصولاً شعر هميشه موزون بوده و تنها در سده اخير اشعار بي وزن هم گفته شده است.
غرض از خيال انگيز بودن شعر چيست ؟ اگر بگوييد: « خورشيد طلوع کرد » تنها خبر از طلوع خورشيد داده ايد. اما اگر بگويند « گل خورشيد شکفت » علاوه بر دادن خبر، سخن شما خيال انگيز و موزون و زيباست. خيال انگيز است چون شما پيوند نهاني زيبايي ميان خورشيد و گل يافته و خورشيد را به گل تشبيه کرده ايد و موزون نيز هست زيرا بخش (مجاهل) آن با نظمي کنار هم نشسته اند.
وزن : وزن به شعر زيبايي سحر انگيزي مي بخشد و آن را شور انگيز مي سازد. مثلاً شعر :
دانه چو طفلي است در آغوش خاک روز و شب اين طفل به نشو و نماست
اگر به صورت بي وزن در آيد، زيبايي شور انگيزش را از دست مي دهد :
دانه چو طفلي در آغوش خاک است اين طفل روز و شب به نشو و نماست
قافيه : قافيه به زيبايي و خوش آهنگي شعر مي افزايد و گوش را نوازش مي دهد، مثلاً :
فتنه ام بر زلف و بالاي تو اي بدر منير قامت است آن يا قيامت، عنبر است آن يا عبير
حرف : واژه از واحدهاي کوچک تري به نام حرف درست مي شود. در قافيه و وزن شعر صورت ملفوظ حرف ( واج ) مورد نظر است نه شکل مکتوب. مثلاً :
واژه ي نامه به صورت نامِِ تلفظ مي شود و چهار حرف دارد ( ن ، ا ، م ، ِ ).
حروف ملفوظ بر دو گونه است :
1 – مصوت
2 – صامت
مصوت : زبان فارسي داراي سه مصوت کوتاه َ ِ ُ و سه مصورت بلند ا ي و است.
صامت : زبان فارسي داراي 23 صامت است :
ء = ( ع )
ب، پ، ت = ( ط )
ج، چ، خ، د، ر، ز = ( ذ ، ظ ، ض)
ژ، س = ( ث ، ص )
ش، غ = ( ق )
ف، ک، گ، ل، م، ن، و، ه = ( ح ) ي
رديف : کلمه يا کلماتي که بعد از واژه هاي قافيه، عيناً تکرار مي شود.
واژه هاي قافيه : واژه هايي است که حروف قافيه در آخر آن ها مشترک باشد.
حروف قافيه : حرف يا حروف مشترک که در آخر واژه هاي قافيه مي آيد.
مثال : به نام خداوند جان آفرين حکيم سخن در زبان آفرين
آفرين رديف است و جان، زبان واژه هاي قافيه و ان حروف قافيه است.
ادامه دارد__
درس دوم
قواعد قافيه (ب)
در درس نخست ديديم كه قافيه شعر فارسي تابع دو قاعده است. اين دو قاعده كلي استثناهايي دارند كه آنها را مي توان در هفت مورد طبقه بندي كرد:
1. حروف الحاقي جزو حروف مشترك قافيه اند و رعايت آنها لازم است.
بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران
ار + ان حروف قافيه است: ار = حروف اصلي ( قاعده 2) ان = حروف الحاقي.
2. واژه هاي مختوم به مصوتهاي ِ ( هي بيان حركت) و ي از نظر قافيه الحاقي به شمار مي آيند.
يكي مشكلي برد پيش عَلي مگر مشكلش را كند منجَلي
َ لي حروف قافيه است: َ ل، اصلي و ي در حكم الحاقي.
3. اگر در قاعده 2 (مصوت + صامت + صامت)، مصوت كوتاه باشد و قافيه حروف الحاقي داشته باشد، اين مصوت كوتاه مي تواند متفاوت باشد. مثلاً:
سراسر همه دشت پر كُشته بود زمين چون گل ارغوان گَشته بود
ُ شت و َشت = حروف اصلي قافيه اند و ِ (هر بيان حركت) = حروف الحاقي است.
4. پسوند و پيشوند گاهي در قافيه شعر در حكم واژه قافيه قرار مي گيرند. مثلاً:
چنان صورتش بسته تمثالگَر كه صورت نبندد از آن خوب تَر
«گَر» و « تَر» پسوند هستند و بايد الحاقي به حساب آيند، اما خود واژه قافيه قرار گرفته اند.
5. اگر قبل از حروف قافيه (در قاعده 1 و 2) حرف يا حروف ديگري مشترك باشند آنها جزو حروف قافيه نيستند. مثال:
بشنو از ني چون شكايت مي كند وز جداييها حكايت مي كند
«ايَت» حروف مشترك است اما فقط َت حروف قافيه است.
6. اگر واژه هاي قافيه لفظاً يكسان ولي در معنا متفاوت باشند، قافيه درست است و جناس هم دارد:
ز هر ناحيت كاروانها روان (= رونده) به ديدار آن صورت بي روان (= روح)
7. گاه حروف قافيه در بيش از يك واژه قرار مي گيرد:
چراغ روي تو را شمع گشت پروانه مو از خال تو با حال خويش پروا، نه
در مصراع دوم، پروا + نه (پروا نيست) با پروانه قافيه شده كه حروف قافيه ا + نه است.
واژه هاي هم قافيه
در بعضي از زبانها تعداد واژه هاي هم قافيه زياد است و در بعضي كم؛ ولي در زبان فارسي نسبتاً زياد است مانند «ار» در كلمات (كار، تار، يار، نگار ... ).
قافيه مياني و دروني
گاهي قافيه را در درون مصرع يا پايان نيم مصرع نيز مي آورند. مانند اين شعر مولوي:
يار مرا، غار مرا، عشق جگر خوار مرا يار تويي، غار تويي، خواجه نگه دار مرا روح تويي، نوح تويي، فاتح و مفتوح تويي سينه مشروح تويي، بر در اسرار مرا
ذوقافيتين
گاهي شعر داراي دو قافيه پاياني است. مثلاً:
گزيد از غنيمت ظرايف بسي كز آن سان نبيند طرايف كسي
قافيه خطي
در قافيه ها علاوه بر صورت ملفوظ بايد شكل مكتوب نيز رعايت شود.
عيوب قافيه
در شعر فارسي رعايت قواعد و ضوابط قافيه الزامي است و هرچه خلاف آنها باشد غلط است. مثل قافيه كردن پُر با تَر. همچنين تكرار واژه هاي قافيه عيب فاحش به شمار مي رود مگر اين كه ابيات شعر از بيست و سي درگذرد يا قصيده دو مطلع داشته باشد.
تكرار واژه هاي غير ساده قافيه
تكرار واژه هاي غير ساده (مشتق، مركب) در صورتي كه اجزاي سازنده آنها چندان آشكار نباشد يا بتوان ميان معناي دو جزء فرقي نهاد رواست: مثلاً رنجور و مزدور، آب و گلاب.
قافيه در شعر نو
قافيه شعر نو بر خلاف شعر كلاسيك در آخر ابيات نمي آيد بلكه بستگي به مطلب دارد و الزاماً هر مطلب هم قافيه دار نيست و شاعر خود را اسير قافيه نمي سازد، معمولاً در هر مطلب دو يا چند مصرع قافيه دار مي آيد.
خودآزمايي درس دوم
در هر يك از ابيات زير:
الف) رديف را مشخص كنيد. (اگر دارد)
ب) واژه ها و حرف يا حروف قافيه را تعيين كنيد.
پ) حرف يا حروف الحاقي را مشخص كنيد. (اگر دارد)
ت) حرف يا حروف اصلي قافيه را مشخص كنيد.
1- اي نسيم سحر آرامگه يار كجاست؟ منزل آن مه عاشق كش عيار كجاست؟
رديف: كجاست
حروف اصلي: ندارد
واژه هاي قافيه: يار و عيار
حروف اصلي: ار (طبق قاعده 2)
حروف قافيه: ار
2- مرا پرسي كه چون چونم اي دل جگر، پر درد و دل پر خونم اي دل
رديف: اي دل
حروف الحاقي: َ م
واژه هاي قافيه: چونم، خونم
حروف اصلي: ون (طبق قاعده 2)
حروف قافيه: ون + َ م
3- چندان كه گفتم غم با طبيبان درمان نكردند مسكين غريبان
رديف: َ
حروف الحاقي: ان
واژه هاي قافيه: طبيبان، غريبان
حروف اصلي: يب (طبق قاعده 2)
حروف قافيه: يب + ان
4- با توجه به تبصره ها، عيوب قافيه را در ابيات زير مشخص كنيد؟
- هر آن كس كه بر دزد رحمت كند به بازوي خود كاروان مي زند
پاسخ:
«كند، مي زند» واژه هاي قافيه اند و ُ ن ، َ ن حروف اصلي قافيه اند.
عيب قافيه:
تفاوت در مصوت كوتاه است، اما بنا بر تبصره 3، عيب قافيه به خاطر اضافه شدن حروف الحاقي َ د برطرف شده است.
- كه گر آفتاب است يك ذره نيست وگر هفت درياست يك قطره نيست
پاسخ:
ذره و قطره واژه هاي قافيه اند و 5 در حكم الحاقي و َ ر ، َ ط ر حروف اصلي قافيه اند. قافيه غلط است زيرا حروف اصلي يكسان نيستند.
5- در ادبيات زير (شعر نو) قافيه را پيدا كنيد و مشخص كنيد آيا حروف قافيه طبق قاعده (1) يا (2) است؟
- بخوان اي همسفر با من پاسخ: مصراع 2 و 4 هم قافيه است.
- ره تاريك با پاهاي من پيكار دارد واژه هاي قافيه: پيكار و دشوار
- به مردم زير پايم راه را با آب آلوده حرف اصلي: ار – طبق قاعده 2.
- به سنگ آكنده و دشوار دارد
- به چشم پا ولي من راه خود را مي سپارم پاسخ: مصراع 6 و 7 هم قافيه است.
- جهان تا جنبشي دارد، رود هر كس به راه خود واژه هاي قافيه: راه و نگاه
- عقاب پير هم غرق است و مست اندر نگاه خود. حروف اصلي: اه – طبق قاعده 2
نقیب آروین
روزنامه نگار در هرات
ستاره، آواز خوان جوانی است که به تازگی آهنگی از او در یکی از تلویزیونهای خصوصی محلی در هرات پخش شد.
او جزو معدود دخترانی است که توانسته در یکی از شهرهای نسبتاً سنتی افغانستان به آوازخوانی بپردازد.
ستاره، وقتی چندی پیش نخستین بار برای اجرای آهنگی دوگانه (مشترک)، در تالار مولانا جلال الدین بلخی در هرات، روی صحنه رفت، برای تماشاگران، آوازخوانی یک دختر حادثه ای بود که کاملا تازگی داشت.
تبلیغ
فاطمه حسین زاده (با نام هنری ستاره) از یک سال پیش آموزش اصول موسیقی کلاسیک را پی گرفته و حالا در نواختن هارمونیه و گیتار و آوازخوانی مهارتی یافته است.
ستاره، یک گروه موسیقی نیز راه اندازی کرده و با گشایش دفتری در شهر هرات، برای آواز خوانی در مجالس عروسی زنانه تبلیغ می کند.
در هرات یک بانوی آوازخوان دیگر نیز گروه موسیقی دارد؛ اما آن گروه فقط در مراسم عروسی زنانه به اجرای برنامه می پردازد.
چندی پیش در جشنواره "تئاتر معارف هرات" برخی از گروههای تئاتر دختران، فقط به اجرای کارهایشان برای ت