استاد واصف باختری
يکی ز شيشه فروشان
تموز ما چه غريبانه و چه سرد گذشت
کبود جامه ازين تنگنای درد گذشت
نسيم آنسوی ديوار نيز زخمی بود
چو از قبيلهء اشباح خوابگرد گذشت
ز دوستان گران جان کجا برم شکوه
کنون که خصم سبکمايه هر چه کرد، گذشت
دلم نه بندهء افلاک شد نه بردهء خاک
ز آبنوس رميد و ز لاژورد گذشت
بگو که کيد شغادان به چاهسارش کشت
مگو که وای ببين رستم از نبرد گذشت
در اين غروب غريبانه دل هوای تو کرد
حريق لاله ز رگ های برگ زرد گذشت
چو دل به دست ز کويت گذر کنم گويی
يکی ز شيشه فروشان دوره گرد گذشت
قسم به غربت واصف که در جهان شما
يگانه آمد و تنها نشست و فرد گذشت
آيينــــــه
سراينده: Sylvia Plath
برگردان: صبورالله سياه سنگ
نقره ام و درست همانم
پيش انگاره يي ندارم
هر آنچه ميبينم، در خود فروميکشم
همانگونه که است: بي غبار مهر و کين
ستمگر نيستم، تنها راستگويم
به چشمان چهارکنج ايزد کوچکي ميمانم
بيشترينه به ديوار رو به رو چشم دوخته ام
گمان ميبرم پاره يي از دلم است: رخ مينمايد و پنهان ميشود
سيماها و تاريکيها بار بار ما را از هم ميگسلند
اينک برکه يي استم. زني به رويم خم ميشود
و "من" راستين خويش را در کرانه هايم ميجويد
سپس به دروغپردازان رو مي آورد: شمعها و مهتابها
پشتش را ميبينم و بازتابش ميدهم: همانگونه که است
پاداشم را ميدهد با سرشکها و لرزش دستها
برايش ارجناکم. مي آيد و ميرود
هر بامداد چهره اش جاگزين تيرگي ميگردد
او دوشيزه جواني را در من ته نشين ساخته است
و زن سالمندي _چون ماهيي ترسناک_
از من برميخيزد
هر روز، هر روز
به سوي
او
عبدالرحمن پژواک
از مجموعهء چاپ نشدهء (احساسات و عواطف)
خدا و برهمن
بهار
سرزمین راماین
تفرجگاه بودا
گردشگاه کرشنا
مدرسه و سجده گاه
شیخ شریف اولیا
سرزمین خدایان و پادشاهان است.
چندرا گوپتای موریا
از آنجا برخاسته
شیرشاه سوری
در آنجا آرام گزیده است.
جنگل های آن بزرگتر از همه جنگل ها
بیشه های آن کشن تر از همه بیشه ها
دریاهای آن عظیم تر از همه دریاها
آبشارهای آن زیباتر از همه آبشارها
و سبزه های آن سبزتر از همه سبزه هاست.
تابستان بهارموسم آتشی است
که از آسمان به زمین می بارد
در هوا در می گیرد
پرندگان، خزندگان و چرندگان
را می سوزد
در گلو و سینهء انسان شعله می افروزد.
جهان را سرسام می گیرد
خدایان سراسیمه می شوند
برسات را می فرستند
آتش های خشک می میرند
نفس های تر تموز زنده می شوند
هر نفسی که فرو می رود
دم گرم اژدهاست.
خدا با چتری از پرطاووس
بر زمین فرود می آید،
حمایلی از مارهای گزنده
در گردن آویخته
و سبدی از نیلوفر
با خود آورده است
که به نیکوکاران و زشتکاران
هر که را در خور هر چیزی که بیند،
بدهد.
زشتکاران می هراسند
و پنهان می شوند
نکوکاران امیدوار می شوند
و بیرون می آیند.
همهء مردم پنهان می شوند
دوشیزه ای با جوانی بیرون می آیند.
خدا نگاه می کند
چشم زشت بین خود را می پوشد
چشم نکوبین خود را باز می کند
می بیند اما باور نمی کند.
درنگاه خدا نشان اندیشه ای
هویدا می گردد
از خود می پرسد:
آیا در میان این همه
تنها این دو کس را نیکو آفریدم؟
خدا می خواهد بر خود بگرید.
هراسان می شود
از خود می هراسد
از خود می پرسد:
چرا از خود می هراسم
باید از زشتکاران بهراسم
آری ولی آفریدهء من هستند.
برهمن پیش آمد
ردای طلایی رنگ به بر
و طشتی بسان کشتی در دست داشت،
پراز پستان سماروغ
و شیر هوما بود.
برهمن:
ای خدای من و همگان
ای خدای همه خدایان
و همه بندگانی که آفریدی
و از آفرینش خویش خشنود نیستی
بنوش
ای میهمان آسمانی ما
ازین خوان زمینی بندگان
لبهای هراسان آسمانی خود را تر کن.
خدا:
ای برهمن، این تحفه از کجا می آید؟
برهمن:
از دل ما
خدا:
پس از خانهء ما می آید
ما مهمان نیستیم.
برهمن:
اینجا همه زشتکارانند
"دانوره" و شیر"آل" می نوشند
سماروغ و شیر هوما را نمی پسندند
خون گاو را می آشامند
شیر او را به خاک می ریزند.
در تاریکی شب
بر دوشیزه گان و زنان می تازند
ایشان را کور می سازند
تا در سپیده دم روی زشت شان را نبینند
شهوت می رانند
هنگامی که خدا بر گردونهء خورشید
آفاق را با نور خود روشن می کند
گرسنه می شوند و پستان های شان را می خورند
تشنه می شوند و خون شان را می مکند.
به هندوکش می روند
معابد را آتش می زنند
آتش های مقدس ما را خاموش می کنند
پرورشگاه هوما را می سوزند
زنبوران شهد را در آتش می افگنند
با تخم بنگ و پستان بریدهء دوشیزه گان
باز می گردند، می نوشند و بدمستی می کنند.
دیروز شامگاهان
یک پهلوان جوان
دوشیزهء زیبایی را
که از چشمه آب می آورد
در بر گرفت
کوزه شکست و آن آب زلال
بر خاک ریخت.
او را برهنه کرد
غنچهء او را گل ساخت
از غنچه خون برون آمد
آن را نوشید
شادمان شد و به من نگریست
و گفت:
خدای تو مرا تشنه ساخته بود.
ای خدای من!
ای خدای همه خدایان!
چرا مردم را تشنه می سازی
و آنگاه چون سیراب می شوند
ایشان را زشتکار می خوانی؟
خدا گفت:
آنجا مرد و زنی
تشنه و گرسنه هستند
هوما و سماروغ می خواهند.
تا برهمن به آنسو نظر کرد
خدا ناپدید گردیده بود.
برهمن با خود اندیشید:
چرا به پرسش من پاسخ نداد؟
آنگاه به یادش آمد
که خدا به هر پرسش پاسخ می دهد
ولی برهمن نمی داند
که چگونه.
شیرهء هوما و سماروغ را
به آن زن و مرد داد
سپاس شان را پذیرفت
و به سوی کوه بلند روان شد.
بر ستیغی برآمد
برف های کوه
آب وادی ها
بلندی ها و نشیب ها
درختان کوهی
کشتزارهای هموار
و ابرهای سیاه و سپید
را تماشا کرد.
بر سنگی نشست
او را با ردایش پوشید
چشمانش را فرو بست
در دل خود فرو رفت
تا در ژرف اندیشه های خود
خدا را ببیند
و در این معبد نیایش کند.
دل نیاشگاه برین است
همه آفریدگان آنجا هستند
همه جهان های که در فضای کاینات
سیر می کنند یا ثابت هستند
آنجا هستند
اینهمه چیست؟
از راما پرسید،
راما گفت:
رنگ رمزها و اسرار
از بودا پرسید،
بودا گفت:
رنگ حیات
از ابراهیم پرسید،
ابراهیم گفت:
رنگ خون فرزند
از عیسی پرسید،
گفت: رنگ روح
نزد محمد رفت،
محمد گفت:
همه رنگها نهفته در یک فروغ.
برهمن با خود اندیشید
پس آنچه شنیدم این است:
زشت و نیکو
جهل و کشف حقیقت
پرسش هستی
ایثار و قربانی
ماده و روح
و همه جهانیان در یک ذره نهفته اند...
بی اختیار شد و فریاد کرد:
این ذره چیست؟
کیست؟
و کجاست؟
آوازهای همه جهان ها
برخاستند و بهم آمیختند
ستاره گان به سوی همدیگر شتافتند
همه با هم یکجا شدند
یک نور همه جهان ها را روشن کرد
همه آوازها با هم پیوستند
و یک غریو عظیم ساختند.
این غریو عظیم گوش را نمی خراشید
آن را نوازش می داد
مانند چنگ زهره
همچون صدای داوود
یا شرفه های شبنم به حجلهء گل
همچون صدای مادر
بهر للوی فرزند
چون دست ها کشیدن
از مهر و از محبت
با عشق و آرزوها
بر گیسوان محبوب
همچون صدای باران
در موسم بهاران
مانند شهوت عشق
در عهد نوجوانی
مانند خوشی هوس ها
در روزگار پیری
همچون فروغ مهتاب
بر روی نسترن زارها
همچون سپیده دم ها
زی طرف یاسمن زارها
مانند نور اختر
بر رهروان گمراه
همچون پیام ابری
از بهر دهقانان
کاینک خدا فرستاد
شیری ز آسمان ها
تا کودکان مزرع
نوشند و بار آرند
دوشیزه گان بیایند
در باغ حلقه بندند
در گردنان حمایل
از بازوان مردان
و ز غنچه های زیبا
دوشیزهء گلستان
همچون صدای مردی
با شهوت و محبت
یا چون صدای یک زن
با آرزوی تسلیم
مانند شیر ابری
اندر فراز هامون
ساقی شود ببارد
مستان و نرم ریزان
تا صخره های صحرا
گردند چون صدف ها
آبستن گهرها
از ریگ های هامون.
برهمن از ژرف اندیشه ها برون آمد
دید ستیغ ها خم شده
کوه ها به زانو درآمده
پرندگان، درندگان و چرندگان
همگان بر جا ایستاده
و به سوی آسمان می نگرند.
پرندگان نمی پرند
درندگان دندان های شان را پنهان کرده
چنگال های شان را به درون فرو برده اند
چرندگان نمی گریزند
خزندگان زهر شان را به روی سنگ ها می ریزند
تا بی زهر شوند.
خدا پدیدار گردید
پیکر او جای کوه ها را گرفت
بال های او آفاق را پوشید
برهمن به نیایش به زانو درآمد
فروغ صلح و سلام، سرور و آرامش
در دل کاینات تابید.
12 اگست 1972 - کابل
مرثیه ای در حق استاد عبدالرحمان پژواک
برای آنکه پدرکلان و پیر من است
گلسرخ سرخرود
به چشمه زار رسیدی
به چشمه زار حقیقی
زیر سایهء چنارهای بلند
آب نوشیدی
جرعهء هم بر سنگ و خاک فشاندی
و گذشتی
در استقامت چون کوه
در قناعت چون کاه
از گنچ خویش ویران
از رنج خویش آباد
بودی
گلی به سرخی تو
از "سرخرود" نخواهد رویید
بار دیگر
"باغبانی" به من گفت.
بهاربی پرستو
گوييد رعد و توفان ديگر ميان ببندند
تا راه خانه ها بر تيرافگنان ببندند
برناتوان کشيها هر روز می فزايد
زين بعد جمله مرغان تير و کمان ببندند
تا آهوان رهايی يابند از پلنگان
بر روی شان نقاب شير ژيان ببندند
نوباوگان گنجشک تا وارهند از مار
تعويذ دفع دشمن بر بال شان ببندند
امسال باغها را از مهرگان خطر نيست
در را مگر بگوييد بر باغبان ببندند
احوال بره ها را ديدند گوسپندان
گفتند بايد اول دست شبان ببندند
در مجمع ملل هم درمان فقر کردند
در کوچه کوچه گفتند تصوير نان ببندند
در بين مردمان تا الفت پديد گردد
بايد که مهر مهره بر بازوان ببندند
از چارسوی دنيا فرياد و دود خيزد
آتش فروشها کی باشد دکان ببندند
در شهر ما بهاران آيند بی پرستو
زيرا نمانده سقفی تا آشيان ببندند
عبارات ذهن شيطان
کی رنجه کرد ز ما خاطر بهاران
کی سوی خانۀ ما برد سنگ باران را
به داد گاه شب بی هنر کدامين دست
به چوب فاجعه بست آفتاب تابان را
درين تمام افق يک ستاره پيدا نيست
که ذوق پويه دهد رهرو بيابان را
کناره گيرترينان ز هوش می لافند
که خوانده اند عبارات ذهن شيطان را
درين قمار بزرگ آن کسی نه برد و نه باخت
که از فراغت ساحل بديد توفان را
عجب جنون زده فصلی که باد هم به غلط
نوازشی نکند گيسوی پريشان را
دشنه و دود
بهاران و درختان ديار ما ز هم دور اند
چی دانستم که روزی کوه
چنان تنديس بودا
- لب ز وعظ آفتاب گرم خواهد بست
چه دانستم که آتش پاره ها الفاظ پولاد اند
به ايمايی توان يک شهر را مرثيه باران کرد
بهاری را ز پا ديوارِ يک کشورپشيمان کرد
من آن جاها
ميان دامن پرچين تاکستان سبزش
- خوشۀ خورشيد می ديدم
شمالش سالها دست نوازش بود
***
من آن جا عمر افشاندم
و شبهاباصدای آشنا درکوچه هايش بيت ها خواندم
من آنجا شامگاهان روشنی خانه هايش را دعا کردم
ز پنهانی ترين غم باعروس ماهتابش قصه ها کردم
***
سحرگه در اشارتهای انگشت درختانش سلامی بود
و هر آوای مرغی کودکان را هم پيامی بود
***
من آن جا با سرود و سحر آبش خواب می رفتم
گليمم را ميان صخره ها هموار می کردم
و با موسيچه هايش راز می گفتم
شمال آن جا که تا ياد آيدم دست نوازش بود
گل هر برف بر بال يکی افرشته می آمد
و ما و فصلهايش دست بر گردن
که تا ياد آيدم يکديگر خود را تو می گفتيم
***
جوان مردان بدند آن جا
همه دين ورز و کشتی گير
روان شان با پرافشانی آزاد کبوتر شاد
خود از نسلی به نسل آزاد
سبق خوانان شان سی پاره ها را داشتند آزاد
***
من آن جا هر ستاره را به نام کوچکش آواز می دادم
***
چه دانستم مرا آن کوکبان از خويش می رانند
و از من فصلها بيگانه می گردند
***
ز چندين سال آبش می رود بيمار
زمين از مرده و از طعنۀ تلخ کدال و بيل شد بيزار
پياپی خانه می فرسايد اما گور می رويد
و مردم با سکوت سنگ با هم قصه می گويند
شروع قصه ها از فاقه و فرياد و از پسکوچه ها ی کوچ
***
مبادا سالهای عيد قربانی انسانست ؟
عبوراشک بر بام غروبش می شود تکرار
شفق را خشم مرمی می کشد بر دار
***
خداجويانه آن مردم
دعا بر گور می خوانند و می کوچند
دگر از کوچ راهی نی
اميد صبحگاهی نی
توان سبز گشتن باز در جان گياهی نه
بهار آزرده خاطر مرغکان الکن
تمام نامه ها نمناک
تصاويرسوارانش گريبان چاک
بهاران را که آزردست ؟
***
ببين در دور دست آيا
و يا در انتظار نعره گوشی هست ؟
آخرين اشعار سميع حامد
بی خبر
قهرمان قصه گردیدیم اما بی خبر
تن به تن با مرگ جنگیدیم اما بی خبر
با گذرگاهی که صد فریاد در هر گام داشت
درتمام کوه پیچیدیم اما بی خبر
رزم بود و زخم ها خوردیم اما بی جهت
بزم بود و باز رقصیدیم اما بی خبر
برگ ما را تند باد هرزه با خود برده بود
تا کجا بی بال بالیدیم اما بی خبر
زهرخندی بود بهر دیگران پیغام ما
گاه بر خود نیز خندیدیم اما بی خبر
ابر بود و ابر بود و ابر بود و قبر بود
ماه را هم یک نفس دیدیم اما بی خبر
شنبه 1385/10/23
نوازش
وطن! خواهند آخر خانهء خاکسترت سازند
نجنبی گر ز جا خاک خودت را بر سرت سازند
جدا سازند از هم استخوانهای ترا، آری
به میل خود - چو بازیچه ـ به شکل دیگرت سازند
به گوشت حلقه یی از بند بوت خود بیندازند
غلامت ؟ نی، غلامت نی...غلام نوکرت سازند
نوازش میدهند از مهربانی شانه هایت را؟
بیا خود را تکان ده ! این حرامی ها خرت سازند
پرت را بسته اند و میبرندت با هوا بالا
اگر پرواز اینسان است آخر پرپرت سازند
دارو
ما را بیا به هوش بیاور برای ما
آیینه را به جوش بیاور برای ما
یا پیش از آنکه فصل خموشی فرا رسد
داروی مرگ موش بیاور برای ما
خسته
گشته ام از گامهای خویش خسته ای وطن
استخوان صبر من دیگر شکسته ای وطن
خانه های شهر را در پیشواز این غریب
صد دریچه باز و دروازه ست بسته ای وطن
تا نماند یک پری هم در دیار دلبری
دیو هفتاد و دو سر از بند رسته ای وطن
تا بسوزانند دستی را که میکارد چراغ
میرسند آتش به دستان دسته دسته ای وطن
از کجا همراه خواهم تا پناه من شود
پشت هر دیوار نامردی نشسته ای وطن
نیستم آنقدر در فکر شکست خود ولی
خسته گی من ترا بسیار خسته ای وطن
مشکل
چارسو مشکل مگر مشکلترین خود این منم
بر در امید قفل آهنین خود این منم
چارسو بن بست اما آنچنان هم بسته نیست
آنکه راهم را گرفته اینچنین خود این منم
عشق از هفتاد دیوار ستمگر بگذرد
پرده در بین من و تو نازنین خود این منم
کوچه گرد
ورق بزن دگر این صفحه خسته کرد مرا
ببر برای همیشه به متن درد مرا
بزن شرار که آتشفشان شعر شوم
رها مدار چنین بی سرود و سرد مرا
ز خون خویش دهم رنگ سرخ هر گل را
ببر به باغ - چه پروا به باغ زرد ـ مرا
مخوان به خانه ام ای انزوای تکراری
که عشق ساخته اینگونه کو چه گرد مرا
پنجشنبه 1385/10/21
***
جادوگر و جاسوس
وطنا! خرگهء جادوگر و جاسوس شدی
خرمن درد و بلا خانهء کابوس شدی
روسپی ساخت ترا دولت امریکا نیز
چه کسی گفت فقط روسیه از روس شدی
دمبک دلقک بازار سیاست گشتی
غیچک نغمهء تکراری افسوس شدی
پدر از جمجمهء سرخ پسر خشت آورد
پشت دیوار خودت بود که محبوس شدی
آب تو رفت ولی تشنه نهادی ما را
روی میز دگران پیالهء جوس شدی
سرب در خون تو پیچید که بودا گشتی
سنگ بر فرق تو بارید که وینوس شدی
دیده از خواب گران باز نکردی ، ارچند
برج تکبیر شدی، بارهء ناقوس شدی
چهارشنبه 1385/10/20
***
بی پناه بادبان
درد اگر یاری کند از کربلا ها بگذرم
بی پناه بادبان از هفت دریا بگذرم
هفت دریا را به یک طوفان بسازم رام خود
هفت را بگذار از هفتاد صحرا بگذرم
سیب سرخی پشت این دیوار در فکر من است
بگذرم از جان مگر کی از تمنا بگذرم
چهارشنبه 1385/10/20
***
بکش بر دوش یا بر دار ما را
ولی زین خاکدان بردار ما را
بگیر ای عشق در آغوش آتش
چنین سرد دو سیه مگذار ما را
قیام صد سفر تکبیر با ما
فقط یک بار کن بیدار ما را
سه شنبه 1385/10/19
****
یک سخن در عشق دایم قابل یادآودریست:
عاشقی از ریشه ناهمساز با هر داوریست!
پرسش و پاسخ ندارد راه در این آزمون
عشق یکسر باورست و داوری بی باوریست
***
قصه کن! صد قصه کن اما مگو آن قصه را
بین ما و انزوا بگذار پنهان قصه را
قصهء مفت سر بازار نی...افسانه نیست
قصهء هر قصه پردازی مگردان قصه را
بر زبان... زنهار...ما را تو به کشتن میدهی!
گاهگاهی با نگاهی باز برخوان قصه را
یکشنبه 1385/10/10
***
هر قدر دردی که داری در دلم آتش بزن
من که میرقصم بیا و بازهم آتش بزن
من که میرقصم...بیا همسایهء تنهای من
سایبان و سایه ام را پشت هم آتش بزن
شاید این آتش چراغ راه لرزانی شود
یک قدم با من برقص و یک قدم آتش بزن
پاره کن دام مرا و هفت اندام مرا
با طنین طبل میدان دم به دم آتش بزن
من چنینم او چنان اما چنینی همچنان
عشق ای عشق پدر لعنت همینی همچنان
قاتل هابیل و قابیلی ولی با این همه
ناز نازی چون همیشه نازنینی همچنان
مثل یک شعر قدیمی در رواق یاد ها
با همه تکرار در دل مینشینی همچنان
استخوان ماپر از شب گشته...خاکستر شده
آفرین بر تو که خورشیدآفرینی همچنان
بهانه پشت بهانه ...چه مقصدی داری
بگو: نه، جای بهانه...تمام کن...آری
برو که کار گذشته زکار...آه ،مرا
بمان به کار دل من...مگر تو بیکاری؟
دو شعر تازه از راحله یار
چه علت است که بیهوده تاب وتب داری؟
خیال برتری ای دوست! بی سبب داری؟
خدا تو را به دل آزاری آفریده چنین؟
ویا خدانکند عمرهاست تب داری
حوا چگونه به تو سیب راتعارف کرد؟
که تاهنوزبه دل کینه و غضب داری؟
تو خود لذایذ آن سیب را ندانستی؟
که برحقیقت خود خشم بی سبب داری؟
به جزحکایت یک عمر خودپرستی نیست
ترانه ای که تو هرروز زیرلب داری
برابریم و دو بال ِ صعود ِپروازیم
تو سهم بیشتراز من چرا طلب داری؟
اهدا به ققنوس های وطنم
همصدا ! برخیز کاخ ِ آرزوهایت شکست
قامت ِ کاج وبلندای تماشایت شکست
دخترت بر سر بساط شعله برپا کرده است
حاصل ِ عمر ِ عزیزت سوخت فردایت شکست
با دروغ دین وفریاد تساوی ، حریت
هرکسی باحیله ء نو دست یاپایت شکست
بر تو شورید وتجاوز کرد ودربندت کشید
برتو خندید ورهایت کرد ودنیایت شکست
مرگ بادش باچنین وحشت سرای بندگی
خاک برجانی که لبخند ِ مسیحایت شکست
با هیولای پلشتی اختیارت را گرفت
باسر ِ بازو غرور و بال ِ عنقایت شکست
خواهرم برخیز! راه چاره ی برخود بیاب
بشکن آن دستی که کاخ ِ سبز ِ رعنایت شکست


![]() |



