برابري يا آزادي؟
سيد حسين امامي: فريدمن به همراه فريدريش آگوست فون هايك و رابرت نوزيك جزو ليبرالهاي راستگرا به شمار ميآيند كه شكلهايي از برابري را مخل آزادي و با آن جمعناپذير ميدانستند و سخن گفتن از عدالت اجتماعي را در جامعه مركب از افراد آزاد، موجب پيدايش قدرتي برتر و سلب آزادي انسانها ميشمردند.
فريدمن در مورد واژههاي آزادي و برابري ميپرسد: آيا آرمانهايي كه با اين دو كلمه بيان ميشوند ميتوانند در عمل با هم تحقق يابند؟ آيا برابري و آزادي با هم در توافقند يا در تضاد؟ او پاسخ ميدهد: در نخستين دهههاي جمهوري در آمريكا، «برابري» معناي برابري در مقابل پروردگار را داشت و آزادي معناي «آزادي» افراد در شكل دادن به زندگي خودشان را.
در آن زمان، اما بعد از جنگهاي داخلي آمريكا، بحث و جدل در مورد معناي برابري و آزادي به ساحتي ديگر كشيده شد و به مرور زمان برابري، معناي برابري فرصتها را پيدا كرد؛ بدان معني كه هيچ مانع خودسرانه و مستبدانهاي نبايد راه هيچكس را سد كند يا او را از به كار گرفتن قابليتها و تعقيب هدفهايش بازدارد. نه برابري در مقابل پروردگار و نه برابري فرصتها - هيچيك- با آزادي افراد در شكلدادن به زندگي خود هيچ تضادي نداشتند بلكه برعكس، برابري و آزادي، دو چهره از يك ارزش اجتماعي را تشكيل ميدادند و آن اينكه هر يك از افراد جامعه بايد صاحباختيار وجود خويش به حساب آورده شوند.
برابري دستاوردها، از مفاهيم جديد در برابري است و بنا بر اين معني تازه، درآمد يا سطح زندگي همهكس بايد برابر باشد و همگي بايد يكجا و همزمان دست از رقابت با هم فرو شويند. برابري دستاوردها البته با آزادي، تضاد آشكار دارد و كوشش براي ترويج آن سرچشمه اصلي رشد بيحدوحصر و فزاينده دولت شده و خود، سرچشمههاي محدوديت فراواني شده كه دولتها به آزادي مردم تحميل ميكنند.
بهتدريج مفهوم ديگري به نام «برابري فرصت» شكل گرفت. برابري فرصت را نيز همانند برابري فردي، نبايد درمفهوم ظاهرياش درنظرآورد.شايد بهترين ترجمه از مفهوم واقعي اين اصطلاح در گفتهاي فرانسوي آورده شده باشد كه از دوران انقلاب فرانسه به يادگار مانده است. هر پيشهاي جولانگاهي است گشوده بر استعدادي، يعني هيچ مانع خودساختهاي نبايد مردم را از دست يافتن به موقعيتهايي باز دارد كه در پرتو ارزشهاي خويش دنبال ميكنند. از اين چشمانداز، برابري فرصتها هيچچيزي نيست جز بيان مشروحتري از برابري فردي.
فريدمن مدعي است كه اولويتي كه در سلسلهمراتب ارزشها به برابري فرصتها داده شد، بهخصوص در سياستهاي اقتصادي آمريكا (اقتصادآزاد، رقابت و عدمدخالت دولت در بازرگاني) ظاهر شد؛ از همين رو بود كه هركس خود را آزاد يافت تا هر شغلي كه مايل است پيشه كند و هر ملكي را كه ميخواهد بخرد، تنها به اين شرط كه توافق و تراضي طرف ديگر معامله را حاصل كند و هر كسي خود را آزاد يافت تا ميوه موفقيتهاي خويش را جمع آورد و اگر شكست خورد رنج و هزينه آن شكست را بر دوش بكشد. هيچ مانع خودساختهاي سد راه هيچكس نميتوانست باشد.
مفهوم متفاوت ديگر از برابري، مفهوم برابري دستاوردهاست. مفهوم مزبور در سياست دولت انگلستان و كشورهاي قاره اروپا تأثير گذاشت و سپس در نيمه قرن گذشته بهطور فزايندهاي سياست دولت ايالاتمتحده را نيز تحتتأثير قرارداد. به زعم مدافعان برابري دستاوردها، همگان بايد در يك زمان به خط آخر مسابقه برسند. هدف در اينجا رعايت انصاف است كه خود مفهومي بهمراتب مبهمتر است؛ مفهومي كه ارائه تعريف دقيقي از آن، اگر محال نباشد، بسيار مشكل است. شعار جديد كه بهصورت «سهم منصفانهاي براي همه» درآمده جاي شعار كارل ماركس را گرفته كه ميگفت: «به هركس به اندازه نيازش و از هر كس در حد توانش».
اين مفهوم تازه برابري، با دو مفهوم ديگر آن بهشدت در تضاد است؛ چه آن مجموعه از مقررات دولتي كه مروج برابري فردي يا برابري فرصتهاست درعين حال مروج آزادي هم هست و حال آنكه آن مجموعه از مقررات دولتي كه ناظر به دستيابي به سهم منصفانه براي همه است، برعكس محدودكننده آزادي است. اگر قرار باشد ميزان درآمدهاي مردم براساس انصاف تعيين شود، در آن صورت بايد پرسيد چه كسي تصميم خواهد گرفت كه مراد از منصفانه چيست؟»
انصاف همينكه از يكساني فاصله گرفت، ديگر يك مفهوم مشخص نيست. فريدمن ميگويد: زندگي به ذات خود منصفانه نيست بنابراين اغواكننده است كه باور كنيم دولت ميتواند روندي را اصلاح كند كه طبيعت اختيار كرده است. ازجمله كشورهايي كه در قرن نوزدهم برابري فرصتها را باب كرد و در قرن بيستم حركت به سوي برابري درآمدها را رهبري نمود، انگلستان است. از جنگ جهاني دوم به اين طرف، سياست داخلي انگلستان پيوسته قانوني از پس قانوني ديگر تصويب كرده است تا از ثروتمندان بگيرد و به مستمندان بدهد.
فريدمن ميگويد: برابري فرصتها و برابري فرزندان آدم در مقابل قانون، آرمان بسيار پسنديدهاي است و خود به شكوفايي استعدادهاي انساني ميانجامد و هيچ تضادي هم با آزادي سياسي ندارد ولي همين كه برابري فرصتها و برابري در مقابل قانون را رها كنيم و بهدنبال برابري دستاوردها برويم، خواهناخواه در روندي غيرطبيعي گام ميگذاريم و از اين روند، متأسفانه نه تنها برابري دستاوردها حاصل نميشود، بلكه برابري فرصت و برابري در مقابل قانون و نيز آزادي سياسي مردم هم از دست ميرود.
تنظیم خانواده در افغانستان ایمان شایسته گفتگوی
زیر قسمتی از مکالمه با یک مرد خیلی فقیر میانسال و شوخ طبعی بود که برای
شرکت در مراسم شب نشینی فقیرانه تولد هشتمین فرزندش به خانه اش رفته بودم.
بدون شک این تنها مورد نیست بلکه بسیارند کسانی که وقتی درباره تعداد زیاد
فرزندانشان صحبت کنی فکر می کنند آنها را از رابطه جنسی منع می کنی: -
آخر چرا ایقه اولاد میارین وقتی توانایی کلان کدنشانه ندارین؟ - خو... کار
خداست دیگه! شهوته خود خدا هست کده، زنم هم به مه حلال است، چرا نکنم؟ زنا
کنم؟ - بکن ولی اولاد دار نشو - مگه میشه؟ - بله که میشه -چی قسم؟ -از
کاندوم استفاده کن -کاندوم؟ کاندوم دیگه چیست؟روی
هم رفته صحبت از مسایل جنسی و روابط جنسی در جامعه ای سنتی که آن را بی
بندوباری، پررویی، بی شرمی می داند و درنتیجه نگاه های غریبی را حواله آدم
می کند کار ساده ای نیست. در
روستاها و مناطق دوردست این گونه مسائل واقعاً تابوست. ولی جامعه شهری هم
هنوز به شکل نسبتاً گسترده ای متأثر از آداب و شرم و حیای سنتی است.
بنابراین هنوز نمی توان در سطح جامعه به راحتی در مورد مسایل جنسی، راه
های کنترل جمعیت و تنظیم خانواده و بیماری های مقاربتی صحبت کرد.اما
اگر به جای آن از مسایل زناشویی و روابط زناشویی استفاده کنی وضعیت بهتر
خواهد بود و البته که در اینجا روابط جنسی فقط باید بین زن و شوی باشد.
اما اگر به اشتباه واژه سکس از دهانت برآید قضیه کمی پیچیده می شود چرا که
رابطه نامشروع در ذهن مخاطب تداعی می شود و اگر وجهه مثبتی داشته باشی لکه
دار می شود. همین مسأله
باعث شده که بسیاری از مسایل مرتبط با رابطه جنسی یا همان رابطه زناشویی،
بیماری ها و مشکلات مادران و فرزندان نادیده انگاشته شده و کمتر مورد توجه
قرار بگیرد. اکثر خانواده
های افغان شلوغ و پرجمعیت است و در هر خانه ای تعداد قابل توجهی بچه های
قد و نیم قد با هم یا در کنار یکدیگر زندگی می کنند.میل
به داشتن تعداد زیاد فرزند در میان مردم افغانستان هنوز کهنه نشده. هنوز
هم بسیاری از مادران و نوزادان به علت کمبود امکانات و مراکز بهداشتی، فقر
و شیوع بیماری های مختلف تلف می شوند.تا
همین گذشته های نه چندان دور فرهنگ غالب به گونه ای بوده که تعداد بیشتر
فرزند مایه افتخار پدر و مادر و فامیل و نشانه قوی بودن زن و مردانگی مرد
به شمار می رفته.در بعضی
موارد جلوگیری از بچه دار شدن گناه پنداشته می شده و به دنیا آمدن فرزند
را کار خدا می دانسته اند. و در مورد رزق و روزی هم شعار "هر آنکس که
دندان دهد، نان دهد" سر می داده اند. به عبارتی لزوم جلوگیری از بارداری و
بچه دار نشدن اصلاً مطرح نبوده.هنوز بسیارند مادرانی که بین ۱۰ تا ۲۰
فرزند به دنیا آورده اند. اما با گذشت زمان همه چیز در حال دگرگونی است و
یخ های اینگونه سنت ها در حال ذوب شدن است. این دگرگونی در سطح شهرها به
شدت محسوس است. به خصوص زوج های جوانتر که ذهنیت آماده تری برای تغییر
داشته اند اکنون میل زیادی به داشتن بچه های بیشتر ندارند و برعکس به
داشتن بچه های بهتر و سالمتر بهای بیشتری میدهند. مهاجرت
بسیاری از افغان ها به کشورهای دیگر و ارمغان فرهنگی آنها در بازگشت به
کشورشان نیز سبب شده که مردم بیش از پیش به راه های پیشگیری از بارداری
زنان آشنا شوند. در میان کسانی که به کنترل و پیشگیری از بارداری روی می آورند؛ استفاده از لوپ (IUD)
چندان معمول نشده و استفاده از تاب لت (قرص) های جلوگیری به دلیل اثرات
جانبی نیز طرفداران زیادی ندارد اما استفاده از کاندوم روز به روز افزایش
می یابد. وزارت صحت عامه
(بهداشت) افغانستان در اقدامی نمادین و تشویقی اعلام کرده که می خواهد
میلیون ها کاندوم رایگان را بین مردم فقیر و کم درآمد توزیع کند اما این
نگرانی نیز وجود دارد که شماری از این کاندوم ها به جای استفاده به فروش
برسد.همین طور این وزارت
گروه های ویژه ی را جهت آگاهی دادن به مردم برای تنظیم خانواده سازماندهی
کرده که قراراست در ولایات و مناطق دوردست استفاده از کاندوم را نیز تبلیغ
کنند.به گفته مقامات این
وزارت آمار مرگ و میر مادران و نوزادان ناشی از ولادت های پی در پی کاهش
قابل توجهی داشته و هر سال روند نزولی را می پیماید.آمار دقیقی از افراد آلوده به ویروس HIV نیز وجود ندارد اما تخمین زده می شود هم اکنون بیش از ۳۰۰۰ تن به این بیماری آلوده باشند.در گزارش چند رسانه ای بالای این صفحه عده ای از شهروندان کابل در مورد استفاده از کاندوم برای پیشگیری از بارداری صحبت می کنند
یونلیک: هسکی مېنی ولسوالۍ ته تللی وم
ددې يون ليک څخه زما يوازينې موخه دهغو ناخوالو راوړل دي چې زه ورسره داځل مخ شوم
لیکوال:حسیب الله شینواری - داخو ډير پخوانی متل دی چې هر چاته خپل وطن کشمير دی خو بيا هغه ځای چې چا پکې دماشومتوب شپې ورځې تيرې کړې وي ډير خوږ لگي او انسان پکې دارامی احساس کوي. ما هم خپل ماشومتوب د هسکی مېنی په ولسوالۍ کې ،کوم چې زما اصلي استوګنځای دی تير کړی، نو دهغه ځای هوا، خلک، ژوند، شنې درې، د چنارونو سيوري، دمال پيول، ژرندې ته غلې دانې وړل .... ډير خوند راکوي او په داسې يو فصل کې چې انځر او توتان هم ښه پاخه وي .
ددفتر رخصت پاڼه مې ډکه کړه او وروسته دمنلو نه د پنجشنبې په غرمه له کابله وخوځيدم، له جلال اباد نه مې خپل همزولی اودکوچنيوالي دوخت ملګری او دماما زوی فريد احمد هم له ځانه سره ملګری کړ او روان شو. په اډه کې مويو فلاينکوچ موټر پيداکړ چې دهسکې مېنې خوا ته ته، موږ هم په اخير سيټ کې کښیناستو، خدای(ج) شته چې ځای مو ډير تنګ و ، دپښولاندې مو د سرې (کود) بوجې پرتې وې او په يو سيټ کې څلور تنه ناست و خو هغه وايه چې زړه تنګ نه وی ځای نه تنګيږي، په موټر کې موخپلې ټوکې ټکالې سره کولې او له ښيښې نه مو دبهر طبيعت ننداره هم کوله. خو ماښام ناوخته دماما کورته ورسيدم .دهمدغه ماما دکوم ځوی چې له ماسره ملګری و. دستړي مه شي او ډوډۍ خوراکه وروسته مو پشه خانې له ځانه سره را واخيستې او ديرې ته ولاړ و . شپه تيره شوه د جمعې ورځ شوه د جمعې ورځ مو د نورو ماما گانو او ترور زامنو سره وکتل. هو زموږ دوه نور دکوچنيوالي همزولي اوملګري لطف الله او ګل محمد د اوړي په رخصتۍ راغلي وو،هغوی مو هم راپيدا کړل، د جمعې په لمانځه کې مو دکلي دمشرانو سره ليده کاته وشول، که تاسو ليدلي وي په کلي کی عموما هغه څوک چې د پوهنتون زده کړيال وي که په هره څانګه کې وي خو دکلي مشران ورته ډاکټر وايي موږ ته هم چا ډاکټر ويل چا به وراره ويل . مازديګر په ديره کې چایو ته ناست وو چی يو تن راغی ،د ماما زوی مې راته وويل چې دا په داپور دمريز ښوونځي کې ددينياتو ښوونکی دی، زه ژر له ځايه راپاڅيدم او په ډير احترام مې ورسره ستړي مه شي وکړل، ټول کښيناستو.چای مو ورته واچاو، د ديرې له څنګه د دهقانانو يو ماشوم تيريده چې ښوونکي ورباندې غږ کړ،وه هلکه!
هلک راغی ښوونکي ورته وويل: هلکه مازديګرزما دشولونهال دی او ګوره چې ضرور راشې او ګوره که رانه غلې نو ته، خو ښه پوهيږې، چې سبا ازموينې پيل کيږي غټ صفر به درته درکړم.
ياره خو ډيره غوصه راغله ، ددې پرځای چې ښوونکی دا هڅولی وای چې درس ولوله، خپل نهال ته يې وغوښته اوبيا دا يې هم ورته ويل چې که رانه غی نو صفر ورکوي.
زما هغه ماما دکوم زوی چې له ماسره له جلال اباد نه ملګری ويعنې دفريد احمد پلار، ٣٦ کاله د هيواد په ګوډ ګوډ کی د ښوونکي سپيڅلې دنده سرته رسولې وه چې دوه کاله مخکې ١٣٨٤ کې د زړه دحملې په سبب له دې فاني نړۍ نه دتل لپاره سترګې پټې کړې(خدای دی وبخښي).
دماما زوی مې وويل راځه چې ځو ولسوالۍ ته ،هم به چکر ووهو اوهم د پلار دتقاعد داخيستلو لپاره به زه يوه وثيقه جوړه کړم ، دولسوالۍ خواته روان شو، هسکې مينې ولسوالۍ کلي او درې ډيریخورې ورې دي يعنې (والۍ ) په يو ځای او ولس په بل ځای کې دی پوره يو ساعت مو په پښو مزل وکړ څو ولسوالۍ ته ورسيدو. موږ څه نهه، نهه نيمې بجې دولسوالۍ ماڼۍ ته ورسيدو په ولسوالۍ کې دننه ډيره ګڼه ګوڼه وه ، يو خو زموږ په سيمه کې برګۍ اولانجې ډيرې دي اوبل ډير ځوانانو چې غوښتل يې چې دملي اوردو په کتارونوکې شامل شي راغلي وو څو تذکرې واخلي . تر ٩:٠٠بجو لا يو اداري کارکونکی نه وو راغلی .١٠:٣٠ بجې يو يوراپيداکيدو ، لومړی لاړو د پوهنې مديريت ته .د پوهنې په مدیریت کی لس دولس تنه ناستو په منځ کې د چايو يو تور چای جوش ايښې وو او په يو لوی قاب کې دګوړې کنډوسکي، ما لومړی داسې فکر وکړ چې دا ټول ګوندې د پوهنې دمديريت کارکوونکي دي خو وروسته پوه شوم چې د پوهنې دمديريت اصلي کارکوونکي يوازې دوه تنه دي او دانور ددوی ياران دوستان دي او دچای او هسې ګپ شپ لپاره راغلي دي. بايد ووايم چې دننګرهار دپوهنې رياست موږ ته په مديريت باندې يو مکتوب راکړی وو، يو تن کارکونکي ته مو هغه مکتوب وړاندې کړ، کارکوونکي وويل چې دا مکتوب يوازې زموږ مديرصاحب لاسليک کوي اوهغه نشته. نو په بيړه مو ترې وپوښتل چې هغوی کله راځې ؟
کارکوونکي وويل هغوی نن د شولو نهال لري او نه راځي.
خولنډه داچې راغلو محاکمې ته، هلته يو محرر ناست و له هغه نه مو د وثيقې په اړه وپوښتل، هغه وويل چې تاسې بايد لومړی د وفات شوي ميرمن ته تذکره واخلئ او بيا پنځه شاهدان راولئ.لاړو دتذکرو خونې ته. دهسکې مېنې دولسوالۍ پخوانۍ ماڼې خامه وه او په جنګونو او بارانونوکې ړنګه بنګه شوې وه.اوسني دولت يو نوی تعمير جوړ کړی چې ځنې ادارې يې په زړو خونو او ځنې يې په نویو کې دي. دتذکريو خونه په زړو خونو کې ده .دتذکرو خونې ته مخامخ يوه بله خونه کې ډير وګړي ناست وو يو دوه پکې دپوليسو په جامه کې هم ول، دوی هم دهغو نورو په شان چای څښل،خوله نورو نه یی تفاوت داو چی هغوی نور پر تشه زمکه او دوی پر دوشکونو ناست ول او ډ ډه يې وهلې وه داسې بانډاريې جوړ کړی وو، تا به ويل چې ګوندې دپيازو سوادګران سره راغونډ شوي . خو دايو ه ته دې نورو لږه ډيره چاپلوسي کوله، له ماما زوی نه مې وپوښتل چې دا څوک دی؟ هغه ويل دا دولسوالۍ دامنیې قوماندان دی.
دتذکرو پاڼې مو راواخيستې ښه وو يو دوه مشران هلته د کومې لانجې لپاره راغلي وو او ژر مو پرې لاسليک کړه . او يوی بلې خونې ته مو ويوړه . په دې بله خونه کې يو بل تن ناست وو چې تذکرې يې کتاب ته رسولې خدای دی دا لري نيمې عينکې يې وې او نيمې يې نه وي (دعينکو يو غوږ نښلونکی يې نه وو) يو هلک ورته راغی چې زما کور ډير لری دی او دلته زموږ دقريې څوک مشر هم نشته چې زه پرې خپل غوښتنليک لاسليک کړم زه څنګه وکړم؟ د واره يې ورته وويل چې څوک نشته لاړشه دبهر دوکاندار ګوته پکې ولږوه.
هر څوک چې به راتلل نود تذکرې به يې ورڅخه سل يو نيم سل روپۍ اخيستې او يابه يې کار ورته ژر نه خلاصاوه، خو ښه وو له موږ سره د قوم يو مشر وو. دهغه په سترګو يې زموږ کار ژر راخلاص کړ ، تذکرې مو واخيستې او بيرته د کور په لور روان شو.
سبا مو درې تنه نورله ځانه سره د شاهدۍ لپاره پيداکړل چې ټول شپږ تنه شو.کله چې دولسوالۍ ښارته ورسيدو نو دټولو خلکو په څيره کې يو ډول ويره او خوف ليدل کيده، امبولانسونه تله راتله. دهر دوکان مخی ته ډله ډله خلک ولاړ و زموږ چې انځورونه پکار وو دانځورونو دوکان ته لاړو، هو دانځور پلورونکي نه مووپوښتل چې دا څه خبره ده چې داخلک داسې ډله ډله کيږي ؟ هغه وويل چې نن سهار داوغز په سيمه کې (چې دهسکې مينې يو ه قريه ده) دواده ورا راروانه وه او ناوې يې راوستله ماشومان هم ورسره وو او په يوه ناو کې پرې دامريکایيانو طيارو توغندي وغورځولی چې ډير يې مړه دي او يو څو تنه چې زخميان دي او ژوندي پاتې دي هغوی پسې اوس امبولانس لاړ چې کلنيک ته يې راوړي. په ټول ښار اودولسوالۍ په ادارو کې يوه غوغا وه ،چا به يو څه ويل او چابه بل څه، خو يو تن چې پيښه يې له نژدې ليدلی وه نو ويل يې چی دا د زرين خان د زوی واده و، په هغه سيمه کې دموټر لاره نه شته نو خلک عموما ناوې يا پلې راولي او يا يې په اس يا ډولۍ کې راولي. ورا د ناوې پسې تللې وه ، دناوې له کوره چې بيرته راستانه شوي وو نو په دوه ډلو ويشل شوي وو، يوه ډله يې ماشومان وو چې لږ مخکې روان وو او بله ډله یې ښځې او نجونې وې چې ناوې يې را روانه کړې وه دا مخکۍ ډلې دوروستۍ ډلۍ څخه لرې وه او ديوې غونډې شاته پناه وه په دې وخت کې پر دې مخکې ډلې (دماشومانو په ډله) دامريکايانو طيارو بمونه غورځولي دوروستۍ ډلې سره يو سپين ږيرې وو چې خپل يو لمسی يې په شا کړی وو دې وروستې ډلې ته ويلي چې فکر کوم چې په ماشومانو چا بم وغورځاوه خو تاسو په دې ونو کې تيت شئ او زه يې ګورم چې څه چل دی دا چې کله ورښکاره شوی ګوري چې سر بوټۍ د غوښو پرتې دي اوبس دا وروستۍ ډله چې ددې ماشومانو ميندې وې هغوی دسپين ږيري خبره نه ده منلې اوبس هماغه شان يو ځای سره ولاړې دي چې په همدې وخت کې طيارو پدې وروستې ډلې هم توغندي غورځولي او يو سپين ږيری دخپل په شا کړي لمسي سره روغ پاتې دی کلي ته غږ کړی چې هله چې ټول مړه شو او مرستې ته راشئ خو هغه شخص ويل چې دمړو جسدونه هيڅ نه معلوميدل اويوازې د غوښوبوټۍ پرتې وې او په څادرونو کې يې ګنډه کولې او جنازې ورته کولې نور نه پوهيده چې پدې پنډوکي کې دچا پښه او دچا لاس دی.
دا خو لا څه کوئ چې امريکا غږ په مازديګرنې خپرونه کې وويل چې د هسکې مينې په ولسوالۍ کې امريکايانو ددولت ضد مسلح مليشه باندې بمبار وکړ او هغه يې له منځه يوړه . دې خبر د خلکو احساسات نور هم راپارول . خو ازمون صاحب ته دی خدای خير ورکړي چې په خپل خبر کې يې سم معلومات او دپيښې رښتنې انځور وړاندې کړی وو.
هو دپيٍښې نه يوه ورځ وروسته د هسکې مېينې ولسوال د ولس مشران راوغوښتل، په ولسوالۍ کې يې ورته يوپسه حلال کړ او والي ته يې بوتلل داچې والي به څو څو روپۍ دولس مشرانو ته په جب کې ايښې وي نور نه پوهيږم.
هو دابايد ووايم چې دې ولسوالۍ ته د سولې دولسوالۍ نوم ورکړل شوی وو، خو امريکائيان اوس غواړي چې دلته هم ډز و ډوز رامنځ ته کړي ،څو ددوی بيز جوړولو ته بهانه پيدا شي.
یک گزارش تکان دهنده از وضعیت حقوق بشر در ایران به قلم سهیلا وحدتی
زنانی که در راه آزادی عقیده تا پای جان ایستادند
به یاد ده زن بهائی که در شیراز اعدام شدند

مونا محمودنژاد |
روز ۲۸ خرداد ماه سالگرد اعدام ده زن است که در سال ۱۳۶۲ در زندان عادل آباد شیراز به "جرم" عقیدتی، بهائی بودن، اعدام شدند.
بیست و پنج سال پس از این اعدام گروهی، یادشان را گرامی میداریم و آنها
را به عنوان مبارزان از جان گذشتهی راه آزادی عقیده در میهنمان به یاد
میآوریم.
این زنان، از مونای ۱۷ ساله تا عزت ۵۷ ساله، بخشی از تاریخ ما هستند و تا
پای جان برای دفاع از حق داشتن عقیده و باور خویش ایستادند.
و آنچه بر آنان رفت در صفحهای از تاریخ کشور ما جای گرفته که امیدواریم هرگز تکرار نشود!
و چند خطی از این تاریخ:
در زندان عادل آباد شیراز، روز شنبه ۲۸ خرداد، مثل دیگر شنبههای بهار
۱۳۶۲، روز ملاقات زندانیان زن بود. خانوادههای بهائی مثل هر شنبه برای
ملاقات رفتند، بیخبر از این که آخرین ملاقات است. "کسی باور نمیکرد
اعدامشون کنن! همه فکر میکردن چند ماهی زندانی هستند و بعد آزاد میشن."
"جرم" این دختران و زنان این بود که در آموزش اخلاق و تعلیمات دینی بهائی
به کودکان خانوادههای بهائی مشارکت داشتند. و البته به آنها اتهام
جاسوسی زده شده بود، اما کافی بود آنها دست از عقیده خود بردارند و اسلام
بیاورند تا همه "جرم"های آنان پاک شود! روی کارت ملاقات زندان که به
خانوادههای آنان داده شده بود، آنها نوشته بود "اتهام: بهائیت" یا
"اتهام: ب". برخی از بهائیان زیر فشار و به زور مجبور شدند بگویند که
مسلمان شدهاند، و همهی اتهامها و "جرم"های آنان ناپدید شد.

اتهام درج شده روی کارت ملاقات به روشنی نمایانگر این بود که این افراد زندانیان عقیدتی هستند.
دستگیری بهائیان شیراز در سال ۱۳۶۱ در طول دو یورش به تعدادی از خانههای
بهائیان انجام گرفت. برخی از این زنان در حوالی ۱ آبان ۶۱ و برخی دیگر در
روز ۸ آذر ۱۳۶۱ دستگیر شدند. جریان دستگیری به نقل از خواهر یکی از
دستگیرشدگان که در همان روزها طی نامهای به تفصیل نوشته، چنین است:
" دوشنبه هشتم آذرماه ۱۳۶۱، مطابق با ۲۹ نوامبر ۱۹۸۲. در حالیکه حدود
یکسال از جریان دستگیری (او) و گذراندن چند روز در زندان سپاه شیراز
میگذشت و در حالی که روز تولدش در این باره بسیار صحبت شد ساعت تقریبا ۸
بعد از ظهر بود که به توصیه بابا که مرتب میگفت "دلم شور میزنه، حتما دزد
آمده!" به منزل رفتیم. ساعت حدود هشت و سی دقیقه بود که زنگ منزل بصدا در
آمد. سه مرد مسلح که هر سه پاسدار بودند وارد منزل شدند. همه جا را جستجو
کرده مقداری کتاب، شمایل مبارک و آلبوم خانوادگی را که پیدا کرده بودند در
دو گونی ریخته و از آنها صورتی تهیه کردند و از همه ما هم امضا گرفتند.
سپس از لیستی که تعداد زیادی اسم بر آن نوشته شده بود اسم (او) را صدا
کردند ]...[ صبح روز بعد اطلاع حاصل شد که حدود ۴۵ نفر را در همان
شب و تقریبا با همان کیفیت و توسط سپاه دستگیر و به همان محل زندان سپاه
که در گوشه جنوب شرقی شهر شیراز واقع شده منتقل ساخته اند. ابتدا هر کس
فکر میکرده که فقط به سراغ خانواده او آمده اند ف&