![]() |
|
نوید روز ،تربیون ازاد روشنفکران، در زمینه های آشتی ملی ،تفاهم
|
خودشناسی یا آدم شناسینویسنده ایمل نقشبندیآدم شناسی، علمی در مبحث علوم انسانی است که آدمی را در ابعاد گوناگونی از زیست شناسی و تاریخچۀ تکاملی گونۀ انسان اندیشمند، تا ویژگیهای جامعه و فرهنگ که به طور قطعی آدمی را از دیگر گونه های حیوانات متمایز میکند مورد مطالعه قرار میدهد. دانش آدم شناسی بالخصوص از اوسط قرن بیستم به دلیل موضوعات مختلفی که شامل میشود تبدیل به مجموعۀ از رشته های تخصصی تر شده است. آدم شناسی یا انسانشناسی کالبدی شاخۀ است که بر زیست شناسی و تکامل انسان تمرکز میکند. شاخه هایی که ساخت اجتماعی و فرهنگی گروه های انسانی را مطالعه میکنند به طور متنوعی متعلق به انسانشناسی فرهنگی و یا نژاد شناسی، انسانشناسی اجتماعی، انسانشناسی زبانی و انسانشناسی روانشناختی شناخته شده اند. باستانشناسی به عنوان روش جستجوی فرهنگهای ماقبل تاریخ، از زمانی که به رشتۀ مستقل و خود آگاه در نیمۀ دوم قرن نوزدهم تبدیل شد، بخشی از آدم شناسی گردید.آدم شناسی در تمام حیات خود به عنوان یک رشتۀ اکادمیک، دارای موقعیتی چهارراهی برای علوم طبیعی و علوم انسانی است. تطور زیست شناختی گونۀ انسان و تکامل ظرفیت فرهنگی که انسان را از گونه های دیگر متمایز میسازد، از یکدیگر قابل تمیز نیستند؛ در حالیکه تکامل گونۀ انسان یک تحول زیست شناختی شبیه به فرایند رشد گونه های دیگر است، ظهور تاریخی ظرفیت برای فرهنگ بر اساس یک خلاقیت متغیر فوق العاده که به طور مستقیم با بقاء و انطباق زیست شناسی مرتبط نیست یک خروج و جدایی کیفی از دیگر اشکال انطباق را آغاز میکند. الگوها و فرایندهای تاریخی با فرهنگ به عنوان وسیلۀ برای رشد و تغییر پیوند یافت، در نتیجه تنوع و همگرایی فرهنگها در طول تاریخ کانون اصلی پژوهشهای آدم شناسی است. در وسط قرن بیستم زمینه های جداگانۀ پژوهش که آدمی شناسان را به تخصصهای جداگانه تقسیم میکرد شامل این موارد است:1: انسانشناسی کالبدی که بر فرایند زیست شناسی و توانایی طبیعی، که گونۀ انسان خردمند را از سایر گونه ها متمایز میکند تاکید دارد.2: باستانشناسی بر اساس بقایای کالبدی فرهنگهای گذشته و شرایط پیشین فرهنگهای معاصر که معمولا به صورت مدفون در زمین یافت میشود.3: انسانشناسی زبانی که بر قابلیت منحصر بفرد انسان برای ارتباط با دیگران از طریق مهارت سخنوری و زبانهای گوناگون انسان تاکید دارد.4: انسانشناسی اجتماعی و یا فرهنگی که بر سیستم های فرهنگی که جوامع انسانی را از یکدیگر و الگوهای سازمان اجتماعی که با این سیستمهامرتبط هستند را از هم متمایز میکند تاکید میورزد. :5انسانشناسی روانشناختی که بر روابط میان فرهنگ، ساختار اجتماعی و انسان به عنوان یک فرد تاکید دارد. نظریۀ فرهنگ به عنوان تمام مسیر زندگی یا سیستمی از معانی برای جامعۀ انسانی، یک نظر تخصصی شده بود که تا نیمۀ دوم قرن بیستم بطور عمده توسط انسانشناسان به اشتراک گذاشته میشد. اما در آغاز قرن بیست و یکم تبدیل به امری متداول و عادی شده بود. مطالعۀ انسانشناسی به عنوان یک مبحث دانشگاهی بطور مداوم در 50 سال یاد شده گسترش یافت و تعداد آدم شناسان متخصص همراه با آن افزایش پیدا کرد. دامنه و ویژگی پژوهشهای انسانشناسی و میزان درگیری انسانشناسان در کار خارج از زندگی دانشگاهی نیز رشد پیدا کرده و به پیدایش زمینه های تخصصی بسیاری در این رشته منجرشده است. از زمان پیدایشِ علم انسانشناسی تنوع مبانی نظری، یک ویژگی برای این علم محسوب میشود و با وجود اینکه نظریۀ این رشته به عنوان دانش انسانی (the science of humanity) ادامه یافته است، برخی انسانشناسان اکنون این پرسش را مطرح میکنند که آیا امکان دارد خلا میان علوم طبیعی و علوم انسانی را پر کرد. دیگران استدلال میکنند که از زیر رشته های جدیدی که با موضوعاتی چون سلامت و بیماری، بوم شناسی، محیط و دیگر حوزه های زندگی انسانی سر و کار دارند، رویکردهای جدیدِ یکپارچۀ نسبت به پیچیدگی و پیچیده شدن انسان پدیدار خواهد شد که به آسانی به تمایز میان طبیعت و فرهنگ یا بدن و ذهن نمیانجامد.دانش آدم شناسی در سال 1950 به دلایل تاریخی و اقتصادی به عنوان یک رشته، بطور عمده در اروپای غربی و امریکای شمالی پایه گذاری شد. پژوهش میدانی به عنوان مشخصۀ تمامی شاخه های انسانشناسی بنیانگذاری شد. در حالی که برخی انسانشناسان سنتهای قومی در اروپا و امریکا را مورد مطالعه قرار دادند، بیشتر آنها به مستند کردن اینکه چگونه مردم در محیط غیر صنعتی خارج از این نواحی زندگی میکنند علاقه نشان دادند. این موارد به طرزی عالی مطالعۀ زندگی روزمرۀ مردم را در بازی گستردۀ از شرایط اجتماعی، فرهنگی، تاریخی و مادی که در میان یافته های عمدۀ آدم شناسان در نیمۀ دوم قرن بیستم قرار داشت در حد جزئیات بسط دادند. رشتۀ انسانشناسی در آغاز دهۀ 1930 و به ویژه در دورۀ پس از جنگ جهانی دوم، در تعدادی از کشورهای خارج از اروپای غربی و امریکای شمالی بنیان گذاری شد. کارهای بسیار تاثیر گذاری از کشورهایی چون جاپان، هندوستان، چین، مکزیک، برازیل، پیرو، افریقای جنوبی، نیجریا و تعداد زیاد دیگری کشور در آسیا، امریکای لاتین و افریقا سرچشمه گرفتند. دامنۀ جهانی انسانشناسی به همراه گسترش چشمگیر پدیده های اجتماعی و فرهنگی که از مرزهای ملی و فرهنگی فراتر میرود به یک تغییر جهت در کار انسانشناسانۀ امریکای شمالی و اروپا منجر شده است. پژوهشهای صورت گرفته توسط انسانشناسان غربی بطور فزایندۀ بر جوامع خودشان متمرکز است و تعدادی مطالعه دربارۀ جوامع غربی نیز وجود دارد که توسط انسانشناسانی که متعلق به جهان غرب نیستند صورت پذیرفته است. در پایان قرن بیستم انسانشناسی از یک اقدام غربی یا به تعبیر برخی استعماری علمی آغاز به تبدیل شدن به رشتۀ کرد که در آن دیدگاهای غربی بطور منظم توسط چشم اندازهای غیر غربی به چالش کشیده میشوند.اظهارات جدید آدم شناسی در دهۀ 1860 وسعت یافت و با پیشرفت در زیست شناسی، زبانشناسی و باستانشناسی ماقبل تاریخ شکوفا شد. در کتاب منشاء گونهها، چارلز داروین تایید کرد که تمامی اشکال زندگی دارای تبار مشترک هستند. فسیلها به طرز قابل اعتمادی به قشرهای زمینشناسی خاصی ارتباط داده شدند و فسیل اجداد انسان جدید کشف شد، که معروفترین آنها اولین نمونه نئاندرتال بود و در سال 1856 از زیر خاک بیرون آورده شد. در سال 1871 چارلز داروین، انتشار داد که در آن استدلال مینمود که انسان دارای اجداد مشترکی با میمونهای بزرگ افریقایی است. او ویژگیهای معین گونۀ انسان، مانند اندازه نسبتا بزرگ مغز، را معرفی نمود و شرح داد که تفوق تکاملی گونۀ انسان هوش و ذکاوت وی بود که سبب پیدایش زبان و تکنولوژی شد. ادوارد برنت تیلور، آدم شناسِ پیشگام نتیجه گرفت همچنان که خرد افزایش مییافت تمدن نیز پیشرفت کرد. تمامی جوامع گذشته و امروز میتوانند در یک توالی تکاملی طبقه بندی شوند. گمان بر این بود که یافته های باستانشناسی که در یک سلسله مراتب جهانی واحد یعنی عصر حجر، عصر مفرغ، عصر برنز و غیره سازمان یافته اند، با مراحل سازمان اقتصادی از شکار و گردآوری تا شبانی، کشاورزی و صنعت مطابقت میکند. برخی مردم معاصر یعنی شکارچی، گردآورندگان مانند ساکنان اولیه استرالیا و بوشمنهای صحرای کالاهاری یا گله دارانی مانند بادیه نشینان به عنوان انسانهای بدوی نگریسته میشدند که در اصطلاح تکاملی مراحلی از سیر تکامل را نشان میدادند که سایر جوامع آن را سپری کرده بودند. آنها مراحل اولیه تحول انسان را نشان میدادند، در حالی که جوامع صنعتی اروپای شمالی و ایالات متحده اوج دستاوردی های بشری را به نمایش میگذاشتند.بحثهای داروین که بر طبق آن پیشرفت نهاد انسان غیر قابل اجتناب بوده و توسط توسعۀ عقلانیت تضمین میشد به منظور نوشتن تاریخ جامع عصر روشنگری برگرفته شد. فرض بر این بود که پیشرفت فن آوری دائمی و مطابق با تحولِ درک جهان و اشکال اجتماعی آن است. تیلور، این دیدگاه را اینگونه ترقی داد که تمامی مذاهب در باور به روح دارای منشاء یکسان هستند. مراسم نخستین مذهبی مراسم قربانی بود که به عنوان راهی برای تغذیه این ارواح برگزار میشد. ادیان جدید برخی از این ویژگیهای اولیه را حفظ کردند، ولی همچنان که انسان خردمندتر و در نتیجه منطقی تر میشد خرافات به تدریج تصحیح گشته و سرانجام ترک خواهند شد. جیمز جورج فریزر، یک فرایند رو به جلو و جهانی را فرض کرد که از ایمان به سحر و جادو از طریق باور به مذهب آغاز شده و در نهایت به درک علوم ختم میشد. جان فرگوسن مک لنان، لوییس هنری مورگان، و دیگر نویسندگان استدلال نمودند که توسعۀ نهادهای اجتماعی به صورت موازی است. انسانهای اولیه از نظر امور جنسی بی قید بودند برای مثال زمانی که میمونهای افریقایی بوده اند اما در برخی مراحل، پیوندهای خونی میان مادر و فرزند شناسایی شد و نزدیکی جنسی میان مادر و پسر ممنوع گشت. در گذر زمان اشکال محدودتری از جفتگیری معرفی شد و رابطۀ پدری شناخته شد. پیوندهای خونی از روابط محلی بازشناسی شد و ساختارهای سیاسی مشخص در ورای دایرۀ خانوادگی گسترش یافت. در نهایت ازدواج تک همسری به تدریج شیوع یافت. همگام با این تحولات، پیشرفتهای فنی سبب رشد ثروت شد و ترتیباتی که مالکیت را تضمین میکرد و وراثت را قانونی مینمود اهمیت بیشتری یافت. در نهایت نهادهای مدرن مالکیت خصوصی و سیستمهای سیاسی ارضی همراه با خانوار هستۀ گسترش یافتند.آدم شناسی جایگاۀ خود را در کشورهای آلمانی زبان به عنوان جایگزینی برای تکاملگرایان انگلو امریکایی تثبیت نمود. ریشه های علمی آن در جغرافیا و زبانشناسی بود و بجای تاریخ انسان جهانی به مطالعه سنتهای فرهنگی و تطابق با محدودیتهای زیست محیطی محلی اهمیت میداد. یک رویکرد انحصاری و تاریخی در پایان قرن نوزدهم در ایالات متحده توسط فرانز بوس، و محققی که در آلمان آموزش دیده بود، اشاعه یافت. بوس با بدبینی نسبت به تعمیم بخشیِ تکاملی، از رویکرد اشاعه حمایت نمود. جوامع یا فرهنگها به جای تغییر تدریجی در مراحل ثابت فکری، اخلاقی و فنی، بطور غیر قابل پیش بینی در نتیجۀ مهاجرت یا اقتباس کردن تغییر نمودند. اولین گروهی آدم شناسان به منظور جمع آوری اطلاعات قوم شناسی، بر دیگران مبلغان مذهبی محلی و فرمانداران استعماگر و غیره تکیه داشتند و اغلب تحت هدایت پرسشنامۀ بودند که توسط نظریه پردازان شهری صادر شده بود. در اواخر قرن نوزدهم، چندین سفر قوم شناسی اغلب توسط موزهها ترتیب داده شد. بر طبق گزارشاتی که از این منابع متعدد به دست آمده است، نظریه پردازان یافته ها را در چارچوبهای قابل مقایسۀ تطبیق میدهند تا روند تکاملی تحول را شرح داده یا روابط تاریخی محلی را ترسیم کنند.نخستین گروهی از آدم شناسانی که بطور حرفۀ آموزش دیده بودند، خود شروع به انجام کارهای میدانی فشرده و متمرکزی در اوایل قرن بیستم نمودند. همچنان که پژوهشگرانی که به لحاظ نظری آموزش دیده بودند، به تنهایی آغاز به گذراندن دوره های زمانی طولانی در میدان پژوهش برای مثال یک جزیرۀ منفرد یا یک جامعه قومی خاص نمودند، هدف پژوهش تغییر کرد. دیگر هدف تعیین و فهرست کردن آداب سنتی نبود. پژوهشگران میدانی آغاز به ثبت فعالیت انسان در رابطه با شغل روزانۀ آنها کردند. برای دستیابی به این اصول دیگر نیازی به مصاحبه با مقامات محلی نبود. پژوهشگران میبایست مردم را به گونۀ که متوجه آنها نیستند در حین فعالیت مشاهده میکردند، تا به آنچه که به یکدیگر میگویند گوش فرا دهند و در فعالیتهای روزانۀ آنها مشارکت کنند. مشهورترینِ این مطالعات قوم شناسی متمرکز بین سالهای 1915 و 1918 توسط برانیسلا کاسپر در جزایر تروبریاند اکنون جزایر کیریوینا در سواحل جنوب شرقی گینۀ نو انجام شد و تک پژوهش او در تروبریاند که در بین سالهای 1922 و 1935 انتشار یافت استانداردهای جدیدی را برای گزارش قوم شناسی پدید آورد.تحقیقات مذکور، تغییر تمرکزی از شیوه های تکاملی و تاریخی قرن نوزدهم در مبانی نظری را بازتاب داده و آن را تسریع کرد. با تاثیر از نظریه های اجتماعی امیل دورکیم و نظریه های روانشناختی ویلهلم وونت و دیگران، هدف نهایی دیگر کشـف سـرچشـمه های نخسـتین رسـوم غـربی نبـود، بلکه توصـیف اهـداف و مقاصـدی بـود که توسـط نهـادهایی خـاص یا بـاورها و عـادات مذهـبی به کار میرفـت. مالینوسـکی توضـیح داد که جـادوی تروبریانـد تنـها کمبـود علـم نبـود. عملکـرد بـاغ جادویـی حفظ اعتماد به نفس باغبانانی بود که سرمایه گذاری آنها تضمین شده نبود. هم مکتب او رادکلیف براون یک شیوه استدلال جامعه شناختی تر و دورکیمی تری اتخاذ کرد و توضیح داد که برای مثال عملکرد ستایش نیاکان حفظ اعتبار پدران و پدر بزرگان و حمایت از دعوی پشتیبانی از خانواده است. شاید تاثیرگذارترین توصیف جامعه شناختی از نهادهای اولیه، نقل مارسل موس از تبادل هدیه باشد، که با مثالهایی از عرفهایی گوناگون چون چرخه مبادله حلقه کولا (Kwakiutl) در سواحل اقیانوس آرام در امریکای شمالی تصویر شده است. موس استدلال کرد که ظاهرا اشکال نامعقول مصرف اقتصادی زمانی قابل فهم میشود که آنها به درستی درک شوند، مانند طریقه های رقابت اجتماعی که توسط قوانین فراگیر و سختگیرانۀ مقابله به مثل تنظیم شدند.آدم شناسی دقیقأً اجتماعی یا فرهنگی در دهۀ 1920 پدیدار شد. این شاخه در عوض زیست شناسی انسانی و باستانشناسی، با علوم اجتماعی و زبانشناسی مرتبط بود. در بریتانیا آدم شناسان اجتماعی بطور ویژه خود را جامعه شناسانی نسبی (تطبیقی) محسوب میکردند، ولی فرضیات همچنان بر این بود که آدم شناسان در مرهلۀ اول با مردم اولیه سر و کار دارند، و در عمل راه های تکامل اندیشه اغلب ممکن است تحت استدلالات کارکردگرایانۀ درک شوند که غیر تاریخی مینماید. در دهه های 1930 و 1940 جریانی از تک پژوهشها و مطالعات تطبیقی پدیدار شد که ساختارهای اجتماعی را که جوامع قومی خوانده میشدند، توصیف و طبقه بندی مینمود. در سیستم سیاسی افریقایی 1940، مایر فورتس و ادواردای اونس پریچارد، یک طبقه بندی سه تایی از سیستمهای حکومتی افریقایی پیشنهاد دادند. برخی جوامع افریقایی برای مثال بوشمنها بر طبق پیوندهای خویشاوندی سازماندهی شدند. جوامع دیگر برای مثال قبیله نوئر و تالنسی بخشهایی از گروه های نژادی، و هریک همراه با یک قلمروی ارضی بودند. نهایتاً ایالاتی بر مبنای قلمرو زمینی وجود داشتند مانند ایالات تاسوانا از افریقای جنوبی و کنگو از افریقای مرکزی و یا امارات شمال غربی افریقا، که در آنها خویشاوندی و تبار بر اساس روابط خانوادگی معین میشد. گروه های خویشاوندی توسط جستجوی غذا گذران زندگی میکردند، جوامعِ مبتنی بر تبار و نژاد اغلب دامدار بودند و ایالات کشاورزی، دامداری و تجارت را با یکدیگر می آمیختند. در واقع تحولی از مراحل تکاملی به سوی یک طبقه بندی همزمان از گونه ها وجود داشت. گرچه گمانه زنی در رابطه با سرچشمه ها سست شدند، ولی پیدا بود که انواع میتوانستند دوباره به سادگی در یک توالی زمانی از ساده ترین تا پیچیده ترین نوع خود نظام یابند.کوششهای همگامی جهت طبقه بندی نظامهای خویشاوندی و ازدواج وجود داشت که مشهورترین آنها متعلق بهکلود لوی استراوس، آدم شناس فرانسوی بود. او در سال 1949 یک طبقه بندی از سیستمهای ازدواج در مکانهای گوناگون را، مجددا در چارچوب یک سیر تکاملی مطلق، ارائه نمود. لحظات بحرانی این سیر تکاملی معرفی زنای با محارم بود که مردان را به تبادل خواهران و دختران خود با مردان دیگر ملزم مینمود تا بتوانند برای خود و پسرانشان همسر اختیار کنند. این مبادلات زناشویی به نوبۀ خود گروه های خانوادگی را به هم متصل نمود و به اجتماعات تبدیل کرد. در اجتماعاتی که توسط نظام ابتدایی خویشاوندی و زناشویی آنچه لوی استراوس مینامد سازماندهی شدند، واحدهای اجتماعی اصلی گروه هایی با تبار برون همسری بودند. او سکنۀ اولیه استرالیا را به عنوان شناخته شده ترین نمونه از یک سیستم ابتدایی ارائه کرد، در حالی که بیشتر جوامع با سیستم خویشاوندی پیچیده در جهان مدرن و در تمدنهای پیچیده یافت میشدند.درآمریکا یک مکتب فرهنگ و شخصیت توسعه یافت که بیشتر به جنبشهای نوین در روانشناسی نزدیک بود به ویژه روانکاوی و روانشناسی گشتالت. تحولات بعدی در علوم اجتماعی به پدیدار شدن یک پروژۀ بین فرهنگی پوزیتیویستی به همراهی جورج پیتر مرداک، در دانشگاۀ ییل منجر شد، که روشهای احصایوی را برای یک نمونه از فرهنگهای جهان بکار گرفت و برای استقرار روابط کارکردی میان اشکال ازدواج، سیستمهای نژادی، روابط مالکیتی و سایر متغیرها تلاش نمود. تحت تاثیر نظریه پرداز اجتماعی آمریکا، تالکوت پارسونز، انسانشناسان دانشگاه هاروارد به پروژه های تیمی همراه با جامعه شناسان و روانشناسان جذب شدند. آنها در چارچوب یک علم اجتماعیِ میان رشتۀ، به تدریج به عنوان متخصصان مطالعۀ فرهنگ مورد توجه قرار گرفتند. در دهه های 1950 و 1960، نظریه های تکامل گرایانۀ رواج تازۀ در انسانشناسی امریکا یافتند، یعنی جایی که چالشی را در برابر نسبیتگرایی و دلبستگی تاریخی مکتب آدم شناسی بوس شکل دادند. برخی از تکامل گرایان جدید که توسط لسلی وایت رهبری میشدند قلمرو فراموش شدۀ نظریۀ اجتماعی ویکتوریایی را اصلاح نموده و برای تاریخ جهانیِ منسجمی از تحول انسان، که از یک پایۀ ابتدایی مشترک آغاز شده و از طریق یک سلسله مراحل تکامل مییافت، دلیل می آوردند. هرچه یک جامعه توسعه یافته تر باشد سازمان آن پیچیده تر بوده و انرژی بیشتری مصرف میکند. وایت، باور داشت که مصرف انرژی میزانی برای سنجش پیشرفت فرهنگ است. گرایش دیگری که توسط جولیان استیوارد، هدایت میشد بیشتر در بارۀ گونۀ از تکاملگرایی که گرایشی داروینی تر داشت، گفتگو میکرد. عملکردهای فرهنگی میبایست به عنوان شیوه های انطباق با چالشهای محیطی ویژه تلقی میشدند. استیوارد که بیش از وایت دربارۀ الگوهای سنتی تکاملِ نژادی بدبین بود، مطالعۀ فرایندهای تکاملی خاص در نواحی فرهنگی پایدار را، که در آنها جوامع با یک منشاء مشترک در محدودیتهای زیست محیطی مشابهی قرار داشتند، خواستار شد. شاگردان وایت، و استیوارد، مانند مارشال سالینز، بار دیگر سوالات تکاملی کلاسیکی را دربارۀ منشا دولت و نتایج پیشرفتهای تکنولوژیکی مطرح ساختند.بزرگی بخشهای آدم شناسی در اروپا به شدت تحت تاثیر وجود امپراتوریهای خارجی قرار داشت و پس از جنگ جهانی دوم انسانشناسان در برنامه های توسعه ای کشورهایی که جهان سوم نامیده میشدند، جذب شدند. در ایالات متحده انسانشناسان به شیوۀ سنتی مردم بومی امریکای شمالی و مرکزی را مورد مطالعه قرار دادند. هرچند در طول جنگ جهانی دوم آنها برای بکار گیری تخصص خود در کمک به اقدامات جنگی همراه با سایر متخصصان اجتماعی فراخوانده شدند. همچنان که ایالات متحده پس از جنگ بطور فزایندۀ در جهان نفوذ مییافت، تخصص به صورت انفجاری رشد کرد. در دهه های 1950 و 1960 مطالعات میدانی مهمی توسط قوم نگاران امریکایی که در اندونزی، شرق و غرب افریقا، و سایر جوامع دریاهای جنوب کار میکردند، صورت پذیرفت نواحی یاد شده در نتیجۀ جنگ در اقیانوس آرام تحت کنترل مستقیم و غیر مستقیم امریکا آورده شده بودند.از نظریات تعدادی منتقدان، آدم شناسی اجتماعی و فرهنگی در واقع در حال تبدیل شدن به یک دانش اجتماعی غربی بود که در مطالعۀ جوامع استعماری و پسااستعماری تخصص مییافت. جنگ در ویتنام انتقادات وارد بر دخالت امریکا در جهان سوم را تقویت نمود و به یک تغییر رادیکال در انسانشناسی امریکا سرعت بخشید. دربارۀ پروژۀ مدرنیزه کردن دولت جدید که پس از جنگ جهانی دوم پدید آمد، یک سرخوردگی عمومی به وجود آمد و بسیاری از انسانشناسان امریکایی آغاز به فاصله گرفتن از علوم اجتماعی کردند.آدم شناسی امریکایی میان دو طرز ذهنی تقسیم شد. یک مکتب با الهام از تحولات مدرن در ژنتیک، به دنبال عوامل بیولوژیکی فرهنگهای انسانی و در صدد احیای اتحاد سنتی میان انسانشناسی فرهنگی و انسانشناسی بیولوژیکی بود. مکتب دیگر بر این امر پافشاری میکرد که انسانشناسی فرهنگی باید هدف تفسیر فرهنگهای دیگر را داشته باشد، نه اینکه قوانین تحول فرهنگی یا ادغام فرهنگی را جستجو کند، و در نتیجه این انسانشناسی باید جایگاۀ خود را در علوم انسانی نه در علوم زیست شناسی و یا علوم اجتماعی تعیین نماید. کلیفورد گریتز با نفوذترین حامی آدم شناسی تفسیری بود. این امر سبب دوری گزینی از چارچوب زیست شناختی شرح و تفسیر و عدم پذیرش شیفتگیِ جامعه شناختی یا روانشناختی شد. قوم نگار در صدد بود که بر ارتباطات نمادی تمرکز کند و در نتیجه آیینها و دیگر نمایشهای فرهنگی تبدیل به کانون اصلی پژوهش گردید. تعبیرهای جامعه شناسی و روانشناسی به سایر رشته ها واگذار شد. در نسل بعدی یک تفسیر کاملا نسبی گرایانه از برنامۀ گریتز نفوذ پیدا کرد. استدلال میشد که اجماع فرهنگی کم است و بنابراین چنین تفسیرهایی جانبدارانه هستند. محدودیتهای فرهنگی، موقت و نامعلوم و هویتها شکننده و ساختگی هستند. در نتیجه قوم نگاران باید طیف گوناگونی از صداهای ناسازگار را ارائه دهد، نه اینکه سعی بر معرفی یک دیدگاۀ فرهنگیِ ظاهرا بهنجار و اصولی داشته باشد. مختصراً، این یک خیال خام بود که مطالعات قوم نگاریِ بیطرفی میتوانست ارائه شود و مقایسه هایی قابل اعتماد صورت پذیرد.ایمل نقشبندی
|